سلام
من توی دار دنیا یه خواهر بیشتر ندارم! یعنی خوشحالم که دو تا خواهر ندارم. به نظرم وقتی که یکی شد، همه ی محبتت متوجه اون میشه و مخصوصا اگه سن ت هم یک سال ازش بیشتر باشه، میتونی خودت بزرگش کنی!
من و خواهرم ( همون فرشته کوچولو که یه بار ازش نوشته بودم ) بهترین دوستای همدیگه بودیم و همبازی هم. و با هم بزرگ شدیم اما چون اون ته تغاری هست و شاعر هم میگه ته تغاری تو والا.. دل میبری هوارتا   حس میکنم خیلی ازش بزرگترم. حتی توی ظاهر هم، با اینکه خیلیا فکر میکنن من و اون دو قلوییم ( خودم اصلا این حس رو ندارم) حس میکنم حداقل 4-5 سال ازش بزرگترم! در صورتی که فقط 1 سال و 25 روز باهاش فاصله ی سنی دارم.
تا وقتی که توی ایران بودیم، اونقدر بهم وابسته بود و کارهاش رو با من تنظیم میکرد که گاهی کلافه میشدم. حتی دوست داشت مثل هم لباس بپوشیم که من مخالفت میکردم! ( الان پشیمونم خودم!) کلا دوست داشت خیلی مثل هم باشیم. یه جورایی خودم تعبیر میکردم که دوست داشت ( شاید هنوز هم داشته باشه ) که فقط مال خودش باشم.
اما از وقتی اومدیم اینجا کم کم این وابستگی کمتر شد. ( قطع نشده هان ) و رابطه مون خیلی فرق کرد ( نمیتونم بگم بهتر شده یا بدتر .. چون کلا شکلش عوض شده ) .. من بهش به چشم اون خواهر کوچولویی نگاه میکنم که وقتی 7 سالش بود، روی کمرم میشوندمش و راه میبردمش و میشدم خرش!! ( از بیان این کلمه اصلا خجالت نمیکشم. چون من عاشق خواهرمم. قابل درکه؟ ) اما اون خواهر کوچولوی ناز من داره با 18 سالگی خداحافظی میکنه و به 19 سالگی سلام میده! اما واسه من هنوزم همونقدر کوچولوئه. هنوزم حس میکنم باید مامانش باشم! وقتی بچه بودیم و خاله بازی میکردیم، هیمشه من مامان میشدم و اون میشد بچه م! ( چند وقت پیش که با هم صحبت میکردیم، گفت همیشه آرزو داشتم یه بارم که شده من مامان تو باشم!) .. اما من از همون موقع ها هم همین حس رو داشتم که نه! من باید بزرگترش باشم و مراقبش! ( نه که کنترلش کنما! نه! یعنی مثل یه مامان باشم واسه خواهرم!)
< وسط احساساتم یکی پی ام داد و حسم رو به هم ریخت!>
میگفتم!
حالا حس میکنم این رفتارا، واسه یه دختری که داره میشه 19 ساله، میتونه خوشایند نباشه!
اما من دوست ندارم خواهرم بزرگ بشه! دوست ندارم بزرگتر از من بشه! دوست دارم دلم براش شور بزنه. دوست دارم با خودم ببرمش بیرون بگردونمش! دوست دارم براش هدیه بخرم و خوشحالش کنم! دوست دارم راز هاش رو به من بگه! دوست دارم همیشه احترامم رو جوری نگه داره که حس کنم خیلی بزرگم براش! دوست دارم که همیشه دوستم داشته باشه! دوست دارم همیشه عاشقش باشم!
(( نوشتن اینا به این معنی نیست که رابطه مون خرابه و اینجوری نیستیم با هم هان! نوشتن اینا یه جور حس قشنگی بهم میده که هیچ جوره نمیتونم توصیفش کنم! ))
خلاصه!
این احساسات نتیجه ی فکر کردنم به 19 سالگیشه! یه جورایی 19 خیلی زیاده واسه ش!
امروز رفتم خرید * برای تولدش.. یه جوری از جلوی چشمم چیزایی که خریدم رو بردم توی اتاق که اصلا متوجه نشد!   هنوزم میخوام براش یه چیز دیگه بخرم که دیگه تکمیل بشه. حالا بعدا مینویسم چی خریدم که اگه یه وقت اتفاقی اینجا رو زودتر از تولدش خوند، متوجه نشه و توی خماریش بمونه!   راستی تولدش 2 آبان ه.

*
گفتم خرید!
امروز ساعت 10 صبح، وقتی که من داشتم خواب 7 پادشاه میدیدم، موبایلم زنگ خورد:
Hey hey, you you
I don't like your girlfriend
No way, no way
I think you need a new one
(رینگ تون بود!)
به شدت نور از خواب پریدم و یه خورده فحش دادم به کسی که زنگیده و جواب دادم دیدم دوستمه و میگه مـــــــــــریـــــــــــــم؟؟؟ ( با جیغ هااان! ) گفتم : یــــــــــــــــــس؟ گفت: Let's go to factory mall... گفتم: crazy girl! let me sleep! then I'll call u .. گفت: Noooo,  c'mon! U have to come گفتم: تو روحت!! ok I will come but in the evening! گفت: Don't cheat me! گفتم: Hey! I can be ur girlfriend! گفت: what? گفتم: nothing! we'll go B4 4 p.m گفت: ok! I'll w8 UUUUUU.. گفتم: Next time I'll kill UUUUU! خندید و گوشی رو قطع کرد!
و این یعنی یک توفیق اجباری! خیلی وقت بود حوصله م سرریده بود و همش توی خونه بودم و گروگان ها رو هم که آزاد کردیم ( یعنی بابا و داداش بزرگم، علی ) دیگه به کل همه چی boring و از این صوبتا شده بود.
خلاصه عصر رفتیم اونجا و یه لباس برای برادرم و یه لباس برای خواهرم و دو تا برای خودم خریدم! البته براشون وقتی که با هم هستیم لباس میخریم اما خدایی این بار نتونستم نخرم و خواستم سورپرایزشون کنم. ( که شدن! باورم نمیشد که بتونم وقتی کسی حضور نداره، براش لباس بخرم و اندازه ش در بیاد! داداشم که همون موقع پرو کرد و این، خستگی رو از تنم در آورد ) و البته برای خواهرم چیزای دیگه هم خریدم که برای تولدشه و عمرا الان بگم!

خلاصه!
رشته ی افکارم به طور پاره شد!
امشب شب خوبی بود.
میخواستم بخوابم! احساس کردم باید به مامانم بگم که چقدر برام عزیزه و مهم و چقدر دوستش دارم! واقعا نمیدونم چرا! این کار رو کردم!
اما بعدش دیگه خوابم نبرد!

دیگه فعلا عرضی نیست. ملال هم که خدا رو شکر، هنوز، نیست.
هوا هم داره خنک میشه و این یعنی اوج عشق من!
زندگیم رو دوست دارم. خیلی بیشتر از اون چیزی که توقع داشتم!
شاد باشید و دست خدا امانت