من عادت دارم همیشه 15- 20 دقیقه زودتر از استاد برم سر کلاس و از اونجایی که رفیق خیلی صمیمی ندارم که بخوایم سر هم رو بخوریم با حرف زدن ( رفقام همه شیفت صبحن ) و تقریبا" همه در حد سلام علیک و فارسی یاد دادن و عربی یا اردو یاد گرفتن و جک و خنده ست، میشینم برای خودم توی دفترم یه چیزایی مینویسم و خط تمرین میکنم و اینا.
امروزم شدیدا" غرق فکر راجع به یه مسئله ای بودم، و همینطوری هم بی هدف برای خودم مینوشتم، که یه ابله پلان پلان شده، چند سانتیمتری از پشت سرم، یه بادکنک ترکوند! که هم رشته ی افکارم رو پاره کرد و هم شوک ناجوری بهم داد.
از اون موقع تا حالا در اثر اون شوک مسخره، کمرم درد میکنه!!!
اگه جا داشت میرفتم یکی میزدم توی دهنش که از اینکه چند نفر رو ترسونده، هر هر نخنده! تازه مجروح هم داشت که من بودم!
ابله!


پیام اخلاقی:
اگر میخواید با دوستاتون دمی رو خوش باشید، فکر شوخی های خرکی و ایده های بی شعورانه رو از سرتون بیرون کنید!