من عاشق شدم!
به همین راحتی!
بار اولی که دیدمش، -یک هفته ی پیش - از عطری که داشت سرمست شدم!
خیلی به دلم نشست و بعد از اولین دیدار، و در یک نگاه، عاشقش شدم.
باورم نمیشد اینقدر سریع علاقه در وجودم ریشه کنه!
شب با یاد خاطره ی شیرینش خوابیدم! و از علاقه ای که در من به وجود اومده بود، بی نهایت راضی!
چند شب بعد باز دیدار ما تکرار شد.
تکرار و تکرار
و من هر بار به انتخاب خودم تبریک میگفتم!
تا اینکه اون عشق به مزاقم آنقدر خوش اومد که دیدار هایمان را بیشتر کردیم. و همچنان سرمست از عطرش بودم!
آخرین دیدارمان امشب بود
ساعاتی پیش!
آخر عجب مزه ای دارد بریانی هندی!
من اونقدر بریانی هندی رو دوست دارم که حد و اندازه نداره!
یه اشغال پاشغالایی توش داره که آدم حال میکنه وقتی بو ش به مشامش میخوره! چه برسه به اینکه نوش جان کنه!


پ.ن:
جای داداش علی م خالی!
اونم خیلی بریانی دوست داره.