چهارشنبه امتحان داشتم. میان ترم بود. چون استادم زمان امتحانای میان ترم، رفته بود به کشورش، امتحانش با تاخیر 10-12 روزه برگزار شد.
من هر درسی رو که با این استاد میگیرم، برام میشه سخت ترین درس!! در صورتی که ماهیتش راحته! خلاصه باید یه عالمه بخونم این درس رو تا یک اپسیلون اعتماد به نفس بهم دست بده که این درس رو بلدم! من همیشه برای امتحانام، 2 و یا ماکزیمم 3 بار میخونم. ( 3 بار هم کم اتفاق میفته ) اما این درس رو فکر کنم 5 باری مرور کردم! ( الان فکر کنم عمق فاجعه رو بتونین درک کنید!)
خلاصه.. مدت امتحان یک ساعت بود و منم نیم ساعته نوشتم و برگه رو دادم. ( همیشه بعد از امتحانا میخوام خودمو بکشم! از بس به خودم استرس وارد میکنم که حالم به هم میخوره!) ولی فشار زیادی بهم اومده بود و همش هم میترسم جلوی این استادم ضایع بشم!! ( واسه م مهمه!)
بعد رفتم توی کتابخونه ی دانشگاه .. پیش دوستم که اونجا کار میکنه. بعد دستکشم هنوز دستم بود -یعنی پوشیده بودم-( چون دستم زیاد عرق میکنه و وقتی میخوام چیزی بنویسم، برگه ی زیر دستم خیس میشه، از دستکش نخی و البته سفید (!) استفاده میکنم ) موبایل و خودکار و جزوه هامم توی یه دستم و کیفمم روی دوشم! دیدم اینجوری نمیشه و برای اینکه بتونم با دوستم دست بدم، باید دستکش رو در بیارم و .... . وسایلی که دستم بود رو گذاشتم روی میز و دستکش رو با یه زوری داشتم در میاوردم ( چون خیس بود، چسبیده بود به دستم ) در همین حین هم داشتم با دوستم صحبت میکردم و چهره م خیلی خسته بود و دوستمم هی حرف میزد و ریشه یابی میکرد که یه وقت معتاد نشده باشم! ( کیدینگ) که بالاخره دستکش لطف کرد و از دستم جدا شد و منم دستم رو دراز کردم به سمت دوستم و داشتیم دست میدادیم و همچنان میحرفیدیم که وقتی دست دادن تموم شد، من دستم رو دراز کردم به سمت مستر علی!! ( مردی که توی کتابخونه کار میکنه و یه زمانی توی ساختمونی که ما زندگی میکنیم، زندگی میکرد و هر وقت که میرم کتابخونه میگه: " خیلی خوبه که مریم همیشه میخنده! نعمته هاااا!! " )وقتی به خودم اومدم که دوستم محکم کوبید روی دستم و گفت حرام! ( آخه فیلیپینی هم واسه من میگه حرام! ) که فهمیدم چه سوتی بزرگی دادم (چون کتابخونه پر آدم بود) و عذر خواهی کردم و حالا مستر علی میخواست منو آروم کنه (!!) شروع کرد خاطرات اول ازدواجش رو تعریف کرد.. و آخرشم که من خفن عذر خواهی کردم گفت: تیک ایت ایزی.. یو آر مای سیستر! ( نمردیم و برادر پاکستانی هم پیدا کردیم!) و ماجرا ختم به خیر شد!
خدا بگم چکار کنه این استرس مسخره رو که حواسم رو کامل پرت میکنه!


حالا مثلا من اینو گفتم که چی بشه؟!
که یاد بگیرم دیگه استرس بیخود به خودم وارد نکنم!؟ عمرا"
که یاد بگیرم حواسم رو جمع کنم که دارم چکار میکنم؟ عمرا"
نوشتم که یادم بمونه دستکشم سفید بوده و الان سیاه شده!! یادم باشه بشورمش! همین!