کلاس در سکوت مرگ آوری فرو رفته بود. تنها صدای استاد بود که میومد و نگاه های خسته ی دانشجوها بود که با نا امیدی به ساعت نگاه میکردن.
هیچ کس حوصله ی حرف زدن نداشت چه برسه به گوش دادن به درس استاد!
یه دفعه یه لبخند کمرنگ به لبای من نشست! کم کم این لبخند پر رنگ تر شد و از نگاه استاد دور نموند! رو کرد به من و با تعجب گفت: این موقع که کسی حوصله ی چیزی نداره، تو داری میخندی؟! به چی میخندی؟!
منم گفتم: موبایلم توی جیب شلوارمه و روی ویبره ست و داره میلرزه و قلقلکم میاد!
کلاس از مردگی در اومد! همه خندیدن!



مینویسم:
مهسا جونم - زن داداش - تولدت مبارک
بهترین ه بهترین ها رو برات آرزو میکنم.