سلام.
امشب دم خواهر و برادر رو دیدیم و رفتیم صفا سیتی!!
چهارشنبه یکی از دوستام گفت که جمعه، (یعنی امروز) یه برنامه ای هست توی باشگاه ایرانیا ساعت 9 شب که بد نیست بیای. منم خب قلقلک داده شد وجودم و گفتم باوچ! ببینم چی میشه! برنامه ش هم اونقدر جذاب به نظر نمیرسید اما از توی خونه موندن که بهتره!
خلاصه.. اومدم خونه و با مسئول حمل و نقل فعلی! (برادرم) هماهنگ کردم اما متاسفانه ذوقم نابینا شد چون داداشم شنبه امتحان داشت (یعنی فردا)
دیگه منم بیخیال شدم و به کل یادم رفت( عجب حافظه ی خوبی دارم! فقط یه روز فاصله بوداااا ) .
تا اینکه امروز که خونه بودیم، ساعت تقریبا" 6 بود که برادرم گفت پاشید بریم! گفتم جونم؟؟ گفت تا قبل از 7 آماده باشید که بریم باشگاه ایرانیا منم که تریپ بندری اومدم و نیشم تا اینجا :4chsmu1: باز شد و از شدت خوشحالی دلم میخواست همینجوری هی دل و قلوه متصاعد کنم! (بازم از توی خونه موندن بهتره!)
که دیگه تا قبل از ساعت 7 سه نفری آماده بودیم و رفتیم به سوی اون دیاری که توش منو تنها نذاری!
خب دیگه ساعتای تقریبا" 8.20 اونجا بودیم ومن و خواهرم رفتیم قسمت آمفی تئاتر و برادرمم رفت دنبال بازیش! (یعنی رفت فوتبال!).و برنامه هم ساعت 9.20 شروع شد! آفرین که تعجب نکردید! بالاخره برنامه ایرانی بود.. محیط ایرانی بود.. دست اندرکاران(!) ایرانی بودن. نمیشد که برنامه سر ساعت شروع بشه! خدا اون روز رو نیاره که وقت شناس بشیم و کارها رو سر تایم مشخص شده انجام بدیم! خدایا ما رو ببخش اگه همچین فکری کردیم! (داخل پرانتز بگم که ساعت 9، داشتن از طریق در اصلی، میز میبردن داخل سالن! خب میگم دیگه!! هماهنگی تا اون حد!)
دیگه که رفتیم و یه خورده نشستیم که با موسیقی اجنبی دمی رو گذروندیم! خنگولا نمیدونن وقتی یه مشت ایرانی ریختن تو سالن، یه موسیقی اصیل بذارن که فضا ایرانی بشه! از اون آهنگای مخصوص اپرا داشت پخش میشد!
بعد که یه خورده در و دیوار رو نگاه کردیم و با خواهرم به ترک دیوار و پر زدن مگس و گریه کردن بچه و غیره خندیدیم، یهو دیدیم یه چیزی از وسط پرده ی سن و توی اون محیط رومانتیک پرید بیرون.. حالا طرف کی بود؟ برزو ارجمند!
بعد از شصتاد ساعت که حرف زد و از آقای کشمش و خانوم باقالی و اینا تشکر کرد، قبل از اینکه کار به گوجه پرتاب کنی بکشه، گفت قووووول میدم برنامه تا 4 دقیقه ی دیگه شروع بشه!
که خب شروع شد و تئاتر بود که بازیگراش خودش (برزو ارجمند) و شبنم قلی خانی و مرتضی مشکات (مشکوة؟ ) بودن و کارگردانش هم شبنم قلی خانی بود... اسم تئاترشم "خواستگاری" بود که خیلی مسخره نیز بود.
یه نکته ی جالبی که داشت این تئاتر این بود که آخرش اون مرتضی مشکات که میشد بابای دختر ه میگه که همدیگه رو ببوسید.. 2 بارم تکرار کرد اما کوچه علی چپ بود قضیه بعد که تموم شد، بهشون "نهج البلاغه" هدیه دادن!
بعد از اون تئاتر ه یخ، اجرای زنده ی موسیقی -تار- با هنرمندی ایمان گلریز.. آقای گلریز هم افتخاری اومد توی دانشگاه ما 2 سال پیش برای نوروز که ما جشن گرفته بودیم، نوازندگی کرد. واقعا" قشنگ بود.انقدر لذت بردم که نفهمیدم چقدر گذشت .. فکر کردم 5 دقیقه بود نوازندگیش اما بعد که اومدیم بیرون خواهرم گفت 20 دقیقه بود چون خواهرم از موسیقی سنتی همونقدری بدش میاد که من از قرمه سبزی!! به همین خاطر بچه م بهش سخت گذشته بود
یه مقداری عکس و فیلم هم گرفتم البته با موبایل بود و نمیدونم کیفیتش چطوری شده. هنوز چک نکردم. اگه دیدم به درد بخور بود، آپلود میکنم تا شمام ببینید.
قرار بود بازیکن های استقلال تهران هم بیان و شرکت کنن اما چون آخرین روز اقامتشون توی دبی بودف رفته بودن خرید!! (ای ول برنامه ریزی!)
در کل شب خوبی بود. برنامه ساعت 9.20 شروع شد و ساعت 10.15 تموم شد.
اگر کم کم یک سری بی نظمی ها هم از بین بره، کیفیت برنامه ها بالا میره و جای حرف و حدیثی هم نمیذاره!


دست خدا امانت