طنین صدایت، ضربه های قلبم را محکم تر میکرد
و دیوار حاکم ه حرمت نامی، هر لحظه بیشتر میشکست
و گفتی آنچه را که نباید
و شنیدی آنچه را که تا کنون پشت آن دیوار پنهان بود..
و تمام حرف هایت بوی نمک نشناسی میداد
اما تو را میبخشم
چرا که میدانم روزی، باز هم گذارت به اینجا خواهد رسید
و آن زمان، به جای تلافی و یاد آوری این روزها،
برایت رفاقت خواهم کرد...



مام نویسنده شدیم!
همینجوری الکی!
یه بار برای مادربزرگم یه متنی رو نوشتم که خودم خیلی باهاش حال نمودم! چون یه جورایی خاطره بود. و البته مادربزرگم هم خوندش ( به عموم سند کردم و گفتم برای "مادر" بخونه)
میذارم اینجا که ماندگار بشه.
( نوشته شده در تاریخ 28 آذر 1385 )

( اون موقع ها که هر روز میدیدمت برام اینقدر ملموس نبود دوست داشتنت، اما حالا دیدنت شده برام یه آرزو ...)
مث همیشه حول و حوش ساعت 6 زنگ خونه به صدا در اومد.
آخ جون مادر! اف اف رو فشار دادم و پریدم توی راهرو . از اونهمه پله گذشتم تا رسیدم دم در..
سلاااااااام مادر.. بفرمایید!
سلام بالش پرم!
وای وقتی اینو میگفت یه احساس خوشمزه بهم دست میداد. هیچ وقت نفهمیده بودم بالش پر ش بودن یعنی چی! اما چقدر شنیدنش برام شیرینه!
- تو بازم دمپایی پات نکردی؟
آخه مگه میشه شما این پایین باشی و من وقتمو تلف کنم با پوشیدن دمپایی؟
- باز تو زبون ریختی دختر؟ قربونت برم
و بازم مث همیشه شروع کرد برام دعا کردن
واسه بالا رفتن یه دستش توی دستای من بود و یه دستشم به دیوار..... چادرشم توی اون یکی دست من.. و بازم طبق عادت چادرش رو بو میکنم.. بوی " مادر " میده! همیشه فکر میکردم این بو به خاطر وسیله هاییه که توی خونه شونه.. اما حتی وقتی بعد از فوت آقا، خونه ش رو عوض کرد و آوردش نزدیک خونه ی ما، بازم این بو همراهش بود! همیشه به خودم میگم اگه تو هم نماز شب بخونی و هیچ کدوم از نمازات قضا نشه، شاید این بوی مخصوص رو بگیری!
با دلخوری گفتم ماااااااااادر بازم مسواکتو نیاوردی که به بهونه ی اون نری خونه تون.
آروم میخنده و میگه از دست تو! منم به چیزی که نمیدونم چیه میخندم!
هنوزم داره دعا میکنه و من منتظرم تموم بشه تا باهاش حرف بزنم.. نمیدونم چی به خدا میگه اما وقتی داشتیم میرسیدیم توی پاگرد اول فوتش کرد بهم.. چقدر طولانی با خدا حرف میزنه. همون پاش که موقع تصادف آسیب دید دیگه کامل بهبود پیدا نکرد و هنوزم به سختی میاد بالا .. کهولت سن رو هم اگه بهش اضافه کنی حق داره هر چند ثانیه چندین بار بهم بگه مادر تو برو بالا من یواش یواش میام!
5 تا پله مونده تا برسیم به خونه.. میدوئم جلوش و در خونه رو باز میکنم و داد میزنم ماااااااااااادر اوووووووووووووووومد!