سلام.

در ایام الله امتحانات به سر میبرم و شدم مصداق جمله ی انفجار من، انقلاب نور استی! بد جوری دارم درس میخونم! (‌یعنی خیلی ناجور به امر مقدس درس خوندن اشتغال میورزم)

این هفته، هفته ی پر استرسی برام بوده (و هنوزم هست). با این مقدمه، ادامه میدم.

دیشب مامانم زنگ زده بود و یه خبر خیلی خوب بهم داد. از اون خبرا که آدم دلش میخواد از پشت تلفن جیغ بکشه! و با همین روحیه ی خوب از شنیدن اون خبر، رفتم خوابیدم. و چون خیلی امروز صبح برام مهم و حیاتی بود، یه عالمه فکرای بی خود میکردم و هی همینجوری خودم رو عذاب میدادم. تا اینکه خوابیدم و تمام فضای خوابم پر شده بود از اثرات اون خبر!‌ یادم نیست چه خوابی دیدم و اصلا خواب دیدم یا نه اما هر چی بود آمپر روحیه م رو چسبوند به ته منطقه ی سبز! ( و این یعنی یه چیزی در حد خدا!)

و صبح با همون امید و اطمینانی که از مامان و بابا گرفته بودم و با ساپورت بی نظیر داداشم (‌که از خواب صبحگاهی توی هوای خنک و رختخواب گرم و نرمش، در حالی شب هم خوابش نبرده بود،گذشت تا همراه من باشه!‌ ساعت ۷.۳۰ صبح! ) و از طرف دیگه هم خواهرم شب قبلش به هرررر سازی که زدم رقصید!‌ بنده ی خدا.. هی من بهونه م میومد، خواهرمم باهام همکاری میکرد و هر چی بهونه میگرفتم با حوصله گوش میداد و رفع میکرد. این ها یعنی خیلی حرف! با این اوضاع محشر روحیه بود که تونستم به استرس امروز غلبه کنم و موفق بشم!‌و اونقدر خوشحالم الان که روی مرز انفجارم.

(‌الان دانشگاهم. اومدم درس بخونم از صبح... دوستم صدام میکنه باید برم. و وقتی همه چیز تموم شدُ‌به طور واضح مینویسم که چی پیش اومد.)

(( وقت ندارم بخونم چی نوشتم. اگه قاطی پاطی بود، شرمنده)

خدایا شکرت

خانواده ی بی نظیری هم دارم. ساپورت از جانب تک تکشون من رو قوی کرد.

روز بخیر

دست خدا امانت