سلام. چند روزه هی میخوام بنویسم اما اصلا حالش رو ندارم. الان هم با بی میلی و با داشتن کوچکترین ذوق و احساسی برای نوشتن دارم مینویسم.

همونطوری که گفتم، خیلی اتفاقی و بدون برنامه ریزی دقیق، پیش اومد برم مشهد. خیلی این نوع طلبیدن به دلم نشست و کیفش رو دو چندان کرد.

جمعه حرکت به سمت مشهد بود با قطار. که شنبه ساعت 2 صبح رسیدیم. خوابیدیم و پاشدم رفتم حرم. خوشبختانه هتل امیرکبیر بودیم که  چسبیده بود به حرم و هر موقع دلم میخواست میتونستم برم. آقا من رفتم حرم و دیگه حالم رو نخواید توصیف کنم! تنهایی رفتم داخل و حســـــابی سبک شد. فکر کنم 2-3 ساعتی بودم توی حرم. نماز خوندم چه نمازی! دلنشین و شیرین از اونا که حس قشنگ به آدم دست میده بعدش! 

مجموعا 7-8 بار رفتم حرم توی مدت 2-3 روزی که اونجا بودم. روز آخرش خیلی جالب شده بود. رفته بودم حرم و قرار بود زود برگردم ( یعنی مثلا 2 ساعت بعدش) و من رفتم و نیم ساعت بعدش دیگه خداحافظی کردم از حرم و میخواستم برگردم که زنگ زدم به خواهرم که دارم میام. بعد که قطع کردم بلافاصله بهش زنگ زدم گفتم نمیام! و دوباره برگشتم توی حرم. و نیم ساعت بعدش دوباره باز خداحافظی کردم و برگشتم هتل. همین که رسیدم، خواهرم گفت مریم پاشو با هم بریم حرم! ماااااااااااااااااااااا! این بار سوم بود که برگشتم توی حرم و بعد از دو بار خداحافظی و مثلا دل کندن، دوباره ( یعنی سه باره) اومدم توی حرم.

خیلی زیارت دل نشینی بود و این سفر هم مثل همه ی سفر ها پر بود از فراز و نشیب. در کل دلچسب بود و لذت بخش و شادی آفرین.

حرف که خیلی زیاد بود و کلی توی این مدت اتفاقای جور واجور افتاد. اما نه حال نوشتنش رو دارم ( چون خوابم میاد ) و نه اینکه اصلا یادم میاد که چی بودن! ( حالا خیلی تابلو بود که حال نداشتن رو بهونه کردم چون آلزایمرم درد گرفته؟! )

از خوبی های این سفره اول ترم این بود که وقتی برگشتم و امروز رفتم دانشگاه دیدم که تایم تیبل به طور کل عوض شده و دو تا از درس هام با هم تداخل ایجاد کردن که مجبور شدم برم حذفش کنم و یه چیز دیگه بگیرم! اینم در حالیه که این درس جدیدی که گرفتم، یکی از درس های سخت ه که سه هفته هم از شروعش گذشته و 3 تا چپتر هم already finished!

ولی چسبید!

بازم میام اگه یادم اومد مینویسم.