سلام.

همینجوری باز یه خورده حرفم میاد شاید عنوان این آپدیت باید بشه " از روز اول سال تا امروز چه بر من گذشت"  .. آخه این روزا روزای اول سال ه و منم میخوام از همین روزا بنویسم خب بسم الله

همونطوری که خبرشو داده بودم، مامانم آخرین یک شنبه ی سال 1386 اومد پیشمون. و از این روزا نشد برای با هم بودن استفاده کرد. چون یا من دانشگاه بودم یا خواهرم و یا برادرم. تا اینکه رسیدیم به پنج شنبه که از قضا تحویل سال هم بود. و این تحویل سال مصادف شده بود با ولادت پیامبر و از شانس خوب ما، تعطیل بودیم ما هم.  

هیچ وقت عید ما هفت سین نداشت. یعنی یادم نمیاد خیلی مفصل و یا حتی مختصر سفره ی هفت سین تهیه کنیم و  موقع سال تحویل بشینیم دورش و حافظ بخونیم و این حرفا.. دلیلم داشتیمااا.. چون از موقعی که ما بچه بودیم تا 7-8 سال پیش هر سال با فامیل ها میرفتیم مسافرت! و خب توی مسافرت که دیگه نمیشه 7 سین داشت. یادمه یه سال با خاله ها و دایی ها بندرعباس بودیم و موقع تحویل سال کنار دریا.. وقتی که سال تحویل شد کشتی ها بوق میزدن یه صحنه ی تماشایی و موندگار شد برام. که دیگه بساط مسافرت رفتنمون هم با رفتن داداشم(علی) برچیده شد.

خلاصه، دیگه خیلی سفره داشتن برامون مهم نبود. یعنی دلمونم میخواست داشته باشیم اما سنجد از کجا بیاریم؟ سبزه از کجا؟ سنبل کوش؟ و قص علی هذا البته انصار مال کمپلت هفت سین رو همیشه میفروشه قبل از عید .. اما اینجا کجا و انصار مال کجا؟ ( اعتراف میکنم اینا همه ش توجیه تنبلی و ایناست که تا اونجا نرفتیم و لوازم سفره ی 7 سین رو نخریدیم )

 خلاصه دیگه سال تحویل توی خونه نبودیم. و 4 نفری ( مامان هم اینجا بودن) رفتیم کنار دریا. سال رو تحویل گرفتیم و برگشتیم خونه و چند ساعت بعدش رفتیم گردش ( خیلی تابلوئه منظورم از گردش، همون خرید ه؟ )

 و کل با هم بودنمون همون روز اول فروردین بود. چون از روز بعدش من و خواهرم امتحان میان ترم داشتیم و مال من پنج شنبه تموم شد. با اعمال شاقه البته. یادمه کلاس سوم دبیرستان که بودم، درس حسابان داشتم. بعد معلم حسابانمون میخواست امتحان بگیره اما همون روزی که ایشون این تصمیم رو داشت که امتحان برگزار بشه، ما امتحان شیمی هم داشتیم و وقتی بهش گفتیم که نمیتونیم بخونیم شروع کرد به ایراد سخنرانی که شما چطوری میخواین دانشگاه برید و شما تنبلید و این حرفا. میگفت که ما که دانشگاه که میرفتیم پیش میومد که صبح یه امتحان میدادیم و شب یه امتحان. ما هم کلی کفمون میبرید و میگفتیم شما چقدر بدبخت بودید و این صحبتا. آقا نگو خدا واسه خودمم ذخیره کرده از این بدبختیا برنامه ی امتحانیم خیلی بامزه بود این ترم. دوشنبه یه امتحان. سه شنبه دو امتحان ( ساعت 7.30 تا 8.45 یه امتحان. ساعت 9 تا 10.15 هم امتحان دوم ) چهارشنبه دو امتحان ( زمانش مثل همون قبلی ) و پنج شنبه هم یه امتحان. یعنی در عرض 4 روز من 6 تا امتحان دادم چه امتحانی آخه یه شاهکاری که من کردم این ترم این بود که یه درسی رو دقیقا زمانی برداشتم که دو هفته مونده بود به شروع امتحانای میان ترم و اون زمان هم دیگه زمان پرزنتیشن دادن بود و فصل هایی از کتاب رو که برای میان ترم باید میخونده بودیم رو استاد تکمیل کرده بود یعنی عملا" من سر هیچ کدوم از کلاسا و درسا نبودم و بامزگیش هم اینجاست که با یه درس دیگه هم تداخل داره ساعت این درسم و از هر دو فقط میتونم یه بار در طول هفته حاضر بشم سر کلاس و این درس منحوس مذکور هم جزو همون امتحانای 2 در 1 بود یعنی دو امتحان در یک روز خلاصه اینکه با یک مخ قوزفیش شده امتحانا رو به پایان رسوندم ( خداییش اینا شبیه غر زدن نبود؟ چه جالب! منم میگم نبود! )

خلاصه قبل از پنج شنبه یه اتفاق خیلی خوب افتاد که تازه عیدمون از اون روز شروع شد! و اون هم چیزی نبود جز اومدن بابام صبح 7 فروردین بود همه ی این 7 روز یه طرف. اومدن بابا یه طرف. اونقدر خوشحال شدیم همه مون که همه چیز کلی فرق کرد و حال و هوای همه مون که به خاطر امتحانا و خونه تکونی ( مثلا " ... مامانم بنده ی خدا همه ی خونه رو تنهایی تکوند! رسما" معلومه خونه مون زیر و رو شده آخه انقدر تمیز شده و البته نو! ) کسل شده بود، رنگ شادی و نشاط به خودش گرفت. ((مصداق: خدا این شبا رو از عاشق نگیره))

الانم اونقدر خسته م که متوجه نیستم چی مینویسم اما خب اینجام ( دقیقش رو بخوای، منظورم گلومه) گیر کرده بود

 

اندام عالی منقبض

دست خدا امانت