سلام.

خب دیگه تابلوئه الان بابا اومد و هر چی لوسیت بود خالی شد  

امروز دیگه یه روز متفاوت بود برام.. بعد از دقیقا 15 روز خانه نشینی ( پنج شنبه شد 15 روز دقیقا که از اون روز تاریخی میگذره ضربه ی رستم به در اتاق ) .. توی این مدت که یه هفته به کل دانشگاه نتونستم برم (طبق دستور اکید خواهر جان که همین جا روی ماهش رو میبوسم < این یه ذره بچه همچین زور میگه خفن >) .. بعدشم که بابا جوووووون اومد با کلی سوغاتی ( همه ش خوردنی بود ) .. دیگه این هفته ای که گذشت رو رفتم دانشگاه ( با یه پای گچ گرفته شده عجیب همه ی ملت مهربون شده بودن! یکی میخواست کیفم رو بگیره! یکی میخواست دستم رو بگیره! یکی کتابام رو! یکی میخواست بره برام Leave application پر کنه واسه اون یه هفته ای که نرفتم دانشگاه! آخر کلاس میشینم  که بتونم پامو دراز کنم روی صندلی جلویی، دوستام کوچ میکنن آخر کلاس! یکی میخواد تا خونه برسونه منو! یکی مشینه باهام حرف میزنه تا داداشم بیاد و منو ببره خونه و ... خلاصه جالبه).. میگفتم.. دیگه زیاد راه نمیرفتم. طولانی ترین مسیری که رفتم از توی خونه تا توی ماشین و از ماشین تا سر کلاس بود. خیلی حوصله م سر رفته بود و از کم تحرکی زیاد رنج میبردم تا اینکه امروز دیگه تصمیم کبری گرفتم که با همراهی بابا و خواهرم بریم بیرون. ولی خب بابام دستور ابلاغ فرمودن که اگه میخوای راه بری با عصا برو که زیاد اذیت نشی و بهبودیت به تاخیر نیفته و اینا. خب من اول زیر بار نمیرفتم اما بالاخره دو حرفی شدم و رضایت دادم خیلی حس بدیه! مسیری رو که همیشه میرفتم و قبراق و سر حال بودم حالا مث مورچه باید میرفتم با کلی عذاب (آخه آدم که 15 روز زیاد راه نره، میترسه از راه رفتن! حالا آدمم نه! من!) خلاصه فکر کنم یک ساعت بیرون بودیم. برام اولش سخت و عذاب آور بود موقع برگشت هم اذیت شدم چون خسته شده بودم و حاضر هم نبودم پا پس بکشم و هر جور شده بود میخواستم لااقل به خودم بقبولونم که دیگه خوب شدم! - یعنی خدایی از شدت لوسیت دارم منفجر میشم - دیگه خلاصه وقتی برگشتیم خونه غش کردم یعنی از خستگی بیحال شده بودم و کلی هم عرق ریخته بودم از شدت تلاش و مبارزه برای بقا یه خورده استراحت کردم و حالم اومد سر جاش و روحیه گرفتم و خلقم باز شد و احساس های خوشگل اومد سراغم و خوشحال از اینکه بالاخره این طلسم لعنتی شکست! 

گاهی ببین یه اتفاق کوچیک، یه شوخی ساده، یه اتفاق مسخره، چقدر ناباورانه زندگیت رو به بازی میگیره! اون ضربه چیزی نبود که من رو اینجوری از پا ( و از زندگی!) بندازه! والا چی بگم!

 

 مریم، نوشت:

این روزا میرم آخر کلاس میشینم. این آخرای کلاس هم انگار کرم داره! همچین رخنه میکنه توی وجود لامصب ما! هی تیکه میپرونیم سر کلاس. مدرسه هم که میرفتم همین بود. همش صدای هر هر خنده از آخر کلاس میاد این روزا و اساتید با چشمانی از حدقه در اومده به من نگاه میکنن! آخه من اصولاتشخیلی توی دانشگاه شیطونی نمیکردم ( چون صندلی های جلو مینشستم )

مثلا استاد به من گفت که از روی اسلاید ها بخونم. منم عقب نشسته بودم و یهو کرمه یه لگد زد و گفت استاد رو اوسگول کن! گفتم استاد من نمیتونم خوب ببینم. فقط میبینم که نوشته ها 2 رنگ هستن اما انگار جفتشون آبین!!   بعد که یه خورده اینجوری اوسگولش کردم شروع کردم به خوندن! اونم چه خوندنی! دق دادمش رسما". بعد استاده به دوستم که کنارم نشسته بود گفت بخون! بهش اشاره کردم که اونم اوسگول کنه و اونم گفت که نمیبینم! بعد من بلند گفتم غصه نخور! من برات آروم میخونم تو بلند تکرار کن!  یه خورده هم اینجوری خوندیم و دو صدائه کار کردیم بعد رفت سراغ بغل دستیم. اونم با یه چشمک من گفت: من نمیتونم انگلیسی بخونم و فقط میتونم حرف بزنم وای استاده رسما" مث خل و چل ها نگامون میکرد. همینجوری هی ادامه داد میگفت فلانی تو بخون که یکی از بچه ها از جلو داد زد که بگو مریم بخونه باز امااستاده فکر کنم توی دلش گفت: " من به آبا و اجدادم بخندم " آخه قیافه ش که اینجوری بود

 یا یه روز دیگه یه مجله با خودم بردم دانشگاه که توی کلاس بخونم که حوصله م سر نره! مجله ی خانواده ی سبز بود عکس بهرام رادان روی جلدش بود. اون دوستم که دوتایی اوسگولیده بودیم استادو هم کنارم نشسته بود. آقا تا من مجله رو از لای کتابم در آوردم و این چشمش خورد به بهرام رادان نمیدونی چیکار کرد که یک wow ای گفت که من تا صدنلی جلویی سینه خیز رفتم و برگشتم بعد هی ازم اسمش رو میپرسید و توی مجله دنبالش میگشت چند تا دیگه هم پسر پیدا کرد که چشمش گرفته بود و من به اسمش زدم!!

یا یه چیزایی  از توی مجله پیدا میکردم و براش ترجمه میکرد.. دوتایی تا صندلی جلویی شیرجه میزدیم از خنده یک جوک بازاری شده بود تماشایی. خلاصه سر کلاسا کلی میخندیم و استاد خفه میکنیم خلاصه آخر کلاس که میشینیم به ترک دیوار هم میخندیم خیلی خوش میگذره آخر ترم ببینم میتونم خودمو بدبخت کنم یا نه  

 *

یه روز که نشسته بودم توی راهرو ( روی صندلی ها ) و مشغول خوندن مجله بودم یکی از دوستام من رو دید و اومد پیشم. یه کم با هم گپ زدیم راجع به چگونگی اینطوری شدن پام! بعد یه دفعه ازم پرسید "مریم؟! تو اینجا احساس غربت نمیکنی؟!" 

خنده م گرفت...

 

آخر، نوشت:

 آقا هر کسی از من میپرسه پات چی شده؟ میگم خوردم زمین!

روم نمیشه بگم چطوری این بلا سرم اومده! اینهمه ابهت داشته باش، بعد یه در زپرتی اینجوری آبروت رو ببره!

 

*

آخر هفته قراره پام رو باز کنم. خسته شدماااا ای ای ای.. پام عرق میکنه توش فکر کنم پام کچلی بگیره

 

دیگه من رفتم.. خیلی لوسم این روزها الان که دیگه هم خوشحالم هم لوس! دیگه با هم قاطی شدن

 

شاد زی، مهر افزون

دست خدا امانت