٢٢ سال پیش،‌وقتی هنوز من هم معنای زندگی را نمیدانستم

وقتی هنوز با فرشته ها بازی میکردم و خیالیم نبود این دنیا

وقتی خدا هنوز داشت گِل آدم میسرشت و به پیمانه میزد

وقتی هنوز "زیبایی" معنایی زیبنده داشت

یک نفر به دنیا اومد که  "قسمت" کننده بود

عجیب اسم با مسمایی ست وقتی کنار " خوبی " و " ایثار" قرار میگیرد.

این روزها و این سه سال اخیر، بخش اعظمی از زندگیم پر از حضورش شده و تمام لحظه ها بوی بودنش رو میده.

تکیه گاه غریبی ست.

مردانگی شگرفی دارد.

من این مرد را میستایم و همیشه وامدار محبتش هستم.

برای خاطر خودت هیچ گاه قبل از بیداری خورشید، مرارت دل کندن از آغوش گرم خواب را به خود وارد نکردی

اما چه بزرگی که برای یک لحظه لبخند من

و برای اندکی آرامش بیشتر برای من

میشوی مرد روئین تن

و از هر چه داری میگذری

برای من...

برادرم،

تولدت مبارک..