جای تردید نبود، تو از چراغ سبز می ترسیدی
و من از تمام چراغ های قرمز، که مرا تا ابد ار تو دور می کرد
من باید
نقطه اوج این همه دوست داشتن را می دیدم
فرصت کم بود
تو می ترسیدی،من می خندیدم، تا تو… از دنیای معصوم من نترسی
یوز پلنگ عشق من به یکباره خیز برداشته بود
و قصد نا بودی دلت را داشت، من باید طعم شکوفه های بادام را در روزهای جدایی
و گل کردن آفتابگردان عشقمان را می دیدم
پشیمانی تو را دیدم و خوبی های تو را بیکباره نوشیدم مثل چای داغ در زمستانی سرد
بازگشت عشقمان را ناباورانه دیدم
و نگاه چشمان عاشق و غمگینت به دلم نشست
از آن لحظه قرنها می گذرد
ومن تا ابد
در همان دقایق زیبا دست و پا میزنم.