عاشق اون لحظه م که وقتی لم دادم روی تخت و دارم کتاب میخونم و سعی میکنم خودم رو خسته کنم که خوابم ببره و وقتی دارم به نتیجه ی این تلاش میرسم و چشمام سنگین میشه، بیای توی اتاق و بهم بگی پاشو بریم بیرون!!

حس قشنگ اون لحظه رو با هیچ چیز دیگه توی دنیا عوض نمیکنم!

یه چیزی مث خوردن آب یخ توی گرمای 50 درجه می مونه! دیدی چقدر راحت تر نفس میکشی و احساس خنکی شیرینی میکنی که بهت توانایی بیشتر موندن زیر آفتاب رو میده؟ همون میشه حس من توی اون لحظه ی جدال خواب و بیداری و خستگی!