پنج شنبه

قند توی دلم آب شد! آخه فردا جمعه بود! به دلم صابون زدم که امروز دیگه تا ساعت 1-2 ظهر میخوابم و بعد از عطر کوکوسبزی ای که خواهرم بنا به درخواست اکید من هر جمعه درست میکنه بیدار میشم و غذایی میزنم توی رگ و بعد زمان رو در ریلکس ترین حالت ممکن میگذرونم و از اینهمه بی خیالی و ایام به کامی، غرق لذت میشم تا شب بشه! و به همین امید هم خوابیدم!

جمعه:

ساعت 7.30 صبحه و من بیدارم! بدون اینکه صدایی من رو از خواب بیدار کنه و یا صدای "من، با زخم زبونات رفیقم " آلارم موبایلم منو از خواب قشنگ صبح گاهی بیدار کنه! 7.30 زمانیه که از یکشنبه تا پنج شنبه ها اون ساعت از خواب بیدار میشم! و هر چه تلاش کردم، بیشتر از ساعت 7.30 صبح جمعه نتونستم بخوابم!! مجله ای رو که حالا جزوی از بالشم شده (چون شبا میخونم همونجوری رهاش میکنم و صبح به صورت له و لورده شده از زیر بالشم نجاتش میدم!) برمیدارم و دوباره میخونم و این بار از شدت خوندن چندین باره ی اون مجله، تبلیغاتش رو میخونم... همش خرید ملک در عجمان.. حمید سیتی.. مارموکاسیتی.. خونه بخر، بنز ببر!

دیدم این هم چیزی نداره، از تخت جدا شدم. حالا دیگه ساعت 8 بود و همه خواب! به به! چه صبح دلنشینی! کاری هم نداری که انجام بدی.. یعنی داری! اما تمیز کردن خونه ست.. اینم بی خیال که جمعه ت رو خراب میکنیاااا! ( اینها افکار یک ذهن تنبل و تیتیش مامانی هست! وقتی خونه ی بابام بودم - هه هه چه بد اومدم این تیکه رو- لیوان آبم رو هم یکی دیگه از جلوم بر میداشت -عند تن پروری و لوس بازی و اه اه - حالا همه ی این کارارو خودت باید انجام بدی - چقدرم سخته! نه خدایی ببین!!- )

خلاصه تا ظهر یه جورایی گذروندم -تنهایی! چون همه در اثر نخوابیدن شب قبلش، خواب تشریف داشتن-  ساعت 12-1 دیدم صدا میاد! خواهرم بیدار شده بود و داشت کوکو سبزی مهیا میکرد! ( قربون دستت! کوکوسبزی درست میکنه که من مجبور میشم هر هفته انگشتام که سهله، تا آرنج و گاهی تا بازوهامم بخورم!! بی اغراق میگم! هر چقدر درست کنه تا ذره ی آخرشو میخورم!!) اینم زدیم توی رگ! تا شب هم یه جوری گذروندیم و دیگه دیدم خیلی داره بهونه م میاد! رفتم سراغ تمیز کردن کمدم. یعنی اصلا انگار نه انگار که من ( دو هفته ی پیشش) اون رو تمیز کرده بودم!  اینم زیاد طول نکشید! خواستم مخ بچه ها رو بزنم که بالاخره Hit the road ای کنیم و فیضش رو ببریم که به شدت دماغ سوخته شدم! گفتم خودم میرم! گفتن برو! بر میگردی شاورما هم بخر!! بی نهایت تشکر نمودم و رفتم برای ضایع شدن خودم دلسوزی کردم و زدم به جاده و رفتم سیتی سنتر و کاور برای میز اتو خریدم و رفتم سمت شاورما!( یعنی مسخره ترین خرید عمرم رو انجام دادم! از رفتن به مراکز خرید در روزهای پنج شنبه و جمعه بی نهایت بدم میاد! چون خیلی شلوغه و اه اه اه ) رفتم شاورما بخرم که ساعت 8.38 شب بود و گفتن تموم شده!! اینجا هم به شدت ضایع شدم و دست از پا دراز تر به سمت بیت معظم روانه شدم!

شب خوبی بود در کنار بوی دلنشین ناشف و بوی سرخ کرده ی چیلی بیف! - شاورما رخ ننمود! ناشف که هست!- و یا به قولی " این نشد، اون!"

شب هم با این امید خوابیدم که فردا یعنی شنبه که امروز باشه تا ظهر میخوابم و بعد یه دستی به سر و گوش خونه میکشم (با کمک  ملت همیشه در صحنه) و میرم دنبال کارای پروژه و کار(آموزی) و اینام!

که به شدت باز هم ضایع شدم و این بار و در این خواب لذت بخش ( شما بخونید مسخره ی سادیستیک!) سه بار بیدار شدم. یک بار ساعت 3 صبح. یک بار 5 وبار دیگه هم ساعت 8 صبح! و دیگه ساعت 8 صبح هر گونه مقاومتی برای خوابیدن رو زحمت و فشار زیادی به روحم قلمداد کردم و اومدم اینجا تا یه کمی حرف بزنم! نه واقعا چقدر زندگی قشنگه!

 

*

دیگه هیچ گونه تمایلی برای شب بیدار نشستن و یا دیر خوابیدن ندارم! وقتی میبینم خواهر و برادرم به هر دلیلی بیدار میمونن شب ها رو و دیر میخوابن دلم خیلی میسوزه! میترسم مث اون روزای خودم بشن که تازه میفهمم عجب اخلاق گندی داشتم در اثر بیدار موندن شبانه! واقعا به قولی هاپوی شریفی بودم!

 

**

این روزها از خودم خیلی راضیم! شاید دو ماهی میشه!

 

***

هفته ی پیش گپ مختصری با خدا داشتم -تنها بودم-

به شدت هر چه تمام تر دهنم رو بست!

بیخودی نیست که ما هلاکشیم!

لاو یو خدا

 

****

معجزه برای کسانی اتفاق می افتد که به آن اعتقاد دارند!

دو روزه با یک وبلاگ آشنا شدم که شرح فراق توش نوشته شده! فراقی که تحملش اصلا کار ساده ای نیست. ( گویی مرا برای وداع آفریده اند) به شدت با خوندن اون نوشته ها احساس نزدیکی به نویسنده رو میکنم و با هر کلمه ش دعا برای شاد  شدن اون دل به غایت تنگ!

 

مدتی بود طولانی ننوشته بودم!

حس میکنم راحت تر نفس میکشم! - واقعا لوس بازی هم حدی داره! جمع کن بساط رو! -

 

شاد زی مهر افزون

با یه عالمه دعای خیر برای همه

امروز روز دیگری ست

از صبح که بیدار شدم، حس میکنم انرژی مثبت توی هواست و با هر دم، ذره ای از اون رو میبلعم! نفس عمیق بکش و خودت رو از انرژی ای که در هوا جاری شده لبریز کن! این فرصت ها غنیمتی ست که هرگز نمیشه جایگزینش رو پیدا کرد!

 

*****

دیروز توی هال نشسته بودم - قبل از بیدار شدن بچه ها- و داداشمم همونجا خوابیده بود. وقتی چشماش رو باز کرد اولین چیزی که بهم گفت این بود:

؛مریم چرا گل منگولی شدی؛

دوتایی خندیدیم!

(چون من شلواری پوشیده بودم که روش قلب و دایره ی مشکی داره با بک گراند صورتی! و شدیدا با چیزی که داداشم گفت همذات پنداری کردم!!)

******

راستی! این هفته مهمون خواهیم داشت.

و بالطبع لحظه ی دیدار نزدیک است مادرم! پدرم!

دلم "بوسه ی عشق به دستان ایثار" میخواد!

این دفعه این کار رو میکنم!!

 

دست خدا امانت..