مجبوری وقتی حرفی نداری،‌ بیای آپ کنی؟!

خیلی دوست داشتم اینجا یک محیط خصوصی بود و خستگی م رو حسابی در میاوردم!

اما حیف...

خسته ام.. فقط همین!

***

17 شهریور 1381 تا 17 شهریور 1387 میشه چند سال؟

همونقدر میشه سن وبلاگ من!

12 روز دیگه وارد سال 7 (هفتم) میشه! 7 سااااال؟!

***

ماه رمضون نزدیکه. امتحانای منم نزدیکه. نتیجه میگیریم امتحانام توی ماه رمضونه. نتیجه ی فجیع تر اینه که یادت بیفته تا 5 عصر هم میری سر کار (آموزی)!! ساعتای 7 هم افطار. ساعت 8 هم دانشگاه (به خاطر ماه رمضون تایممون از 8 شروع میشه به جای 7) تا 10.30 هم کلاس.. ببخشید؟ من کی باید درس بخونم؟

 (( من همونم که در عرض دو روز سه تا امتحان سخت دادم و نمره ی عالی آوردم. دو تاش رو A شدم و یکیش رو B.. تازه اون موقع ترم دوم بودم!! مثلا یکی امشب، یکی فردا صبح، یکی  همون شب!! (شب-صبح-شب) حالا عزا گرفتم واسه خودم خیلی بیخود! برم بگم مامانم یکی بزنه توی ملاجم! به قول مامان من فقط حرص الکی میخورم در صورتی که خیلی راحت میتونم درسم رو بخونم و تموم بشه و بهترین نمره رو بیارم! بله بله! الان از خودم تعریف کردم. عینک))

نتیجه ی شاعر:

از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن

فردا که نیامده ست بنیاد مکن

حالی خوش باش و عمر بر باد نکن

چشم

***

راستی خوابم میاد. غر ام هم میاد! نیشخند

***
تازه شم! خوبه باز یه مدال آوردیم توی المپیک (تکواندو-هادی ساعی). وگرنه رسما" احساسمون از اینی که هست بسیار گند تر و قرمه سبزی تر (سبز) میبود!!

 

***

تا سالیان سال سوژه ی خنده گیر آوردیم با دختر دایی هام! خندهقهقهه