١٣ روز از ماه رمضان میگذره. تشنگی همیشه اذیتم میکرده و میکنه. در طول سالهایی که روزه گرفتم تنها ٢ روزش رو طعم عطش وحشتناک رو نچشیدم!‌ دیروز و امروز! خواهرم ساعت ٣.٣٠ صبح بیدارم کرد هر دو روز و برام آب آورد.. (با اینکه روزای قبلشم خودم این کار رو میکردم و فلاسک آب میذاشتم بالای سرم تا هر موقع که بیدار میشم از خواب،‌آب باشه و بخورم!) .. این دو روز هم خونه بودم. (هفته ی قبل اما تشنه م بود حتی جمعه و شنبه که خونه بودم) .. خلاصه که خیلی خوبم! چون دو روز تشنه م نشد و این یعنی خیلی عالی

** خوردم یعنی همون نوشیدم! غلط مصطلح هست دیگه!**

-------

١١ سپتامبر، ٢٠ شهریور، تولد علی

۱ جون، ١٢ خرداد، تولد قاسم

٢٩ سپتامبر، ٧ مهر، تولد مریم

٢۴ اکتبر، ٢ آبان، تولد مرجان

 

 

یعنی اینکه تولد مام نزدیکه! ٢١ ساله میشم!‌ و در آستانه ی ٢١ سالگی، به لطف خدا، احساس " یک آدم موفق" را دارم!

-------

واسه تولد خواهرم از الان بهش گفتم که میخوام برای تولدت فلان قدر هزینه کنم. و چون ممکنه چیزی که میخرم به کارت نیاد و به چیز دیگه ای نیاز داشته باشی، باید بهم بگی چی میخوای تا همون رو بخرم.

خواهرم گفت MP4 Player و اضافه کرد که باید بریم دبی بخریم.. خودمم- یعنی خودشم- حضور داشته باشه !

من هم اطاعت امر کردم و گفتم پس صبر کن تا ----- آماده بشه! ***

*** که خب نمیگم اون چیه! ***

------

احساس آدم موفق بودن رو به این دلیل دارم که به خودم ثابت کردم که اگر اراده کنم، میتونم هر کاری رو انجام بدم... پشتکارم رو به خودم نشون دادم! - بابا اعتماد به نفس، بابا تعریف از خود!!-

برادرم سر سفره ی افطار، به همون دلیل بالا، تشویقم کرد!

----

باید 2 تا شیرینی به کسی که پیشش کار میکنم بدم! یکی شیرینی فارغ التحصیلی.. یکی هم همون که قراره آماده بشه!

 

خوشحالم خب!