دیشب یه شب دیگه توی عمر نه چندان طولانی من بود. یه شب متفاوت که باید به خاطرش کلی استرس میداشتم و نمیتونستم بخوابم و ذوق میداشتم! که البته ذوق رو که داشتم اما استرس رو به هیچ وجه و اونقدر آروم بودم که خودم کلی با خودم کیف میکردم!

٣١ سپتامبر سال ٢٠٠۵ بود. یعنی روزی که تازه ٢ روز از ورودم به ١٨ سالگی میگذشت و کمتر از ٣ ماه از ورودم به امارات. اونشب هیجان خاصی داشتم. یه شب پر التهاب،‌استرس و خیلی عجیب و در عین حال شیرین و دوست داشتنی. اون شب رو یادم نمیره که به خواهرم گفتم "یعنی فردا ساعت ٢.۵ ظهر من چه حسی خواهم داشت؟" و با فکر به فردا ساعت ٢.۵ خوابیدم!‌ آخه فردا،‌یعنی ١ اکتبر ٢٠٠۵ روز پیوستن من به دنیای دانشجوی بود. دانشجوی لیسانس Business administration

و دیشب یعنی 9 نوامبر 2008 و درحالی که 1 ماه و 16 روز از ورودم به 21 سالگی میگذره، دانشجوی ترم اول فوق لیسانس Business Administration و تخصصGeneral  Management شدم.

اون استرس سه سال پیش رو نداشتم! یعنی اصلا استرس نداشتم. دانشگاه همون دانشگاه بود. اساتید تقریبا همون ها بودن و اولین کلاس بعد از Orientation کلاسی بود که با استاد محبوبم داشتم و احوالپرسی گرمی که با من کرد و خوش آمدگویی ای که به زبان فارسی و با لهجه ی دوست داشتنی خودش بهم گفت و شروعی که قشنگ رقم خورد.

همه چیز با دنیای لیسانس فرق داشت! به چشم آدم بزرگتری بهت نگاه میکنن! متد تدریس و امتحان و غیره همه فرق میکنن. اعتماد به نفست به درجه ی اعلای خودش میرسه و آماده ای برای اینکه نشون بدی واقعا" فرق داری!

نمیدونم ورود به هر مرحله از زندگی برای هر فرد چقدر متفاوته و چقدر دریچه ی نگاه آدمها رو تغییر میده. اما برای من هر مرحله و ساب مرحله ای حکم دنیای متفاوت و مجزایی رو داره که برای هر یک قدمش و هر نفسش ارزش قائلم. شاید تغییر من از دنیای لیسانس به فوق لیسانس زمان زیادی طول نکشید. - چیزی حدود یک ماه!-  اما برای خودم مریمی که دیروز بودم با مریمی که امروز هستم خیلی فرق میکنه. تا امروز حس سقوط، پسرفت، عقب موندن و یا هیچ حس منفی ای به مریم نداشته ام و به لطف خدا، حمایت بی دریغ خانواده و تلاش خودم به هر چیزی به موقع خودش رسیدم.

خدا رو چطوری برای اینها شکر کنم... فقط میتونم بگم "متشکرم"

 

 

**

بنده ای دل شکسته رو به آسمون میکنه و میگه خدا! چی میشد یکی از آرزوهای من رو بر آورده میکردی و من رو شاد؟

ناگهان صدای غرشی میاد و رعد و برقی ایجاد میشه و صدایی به گوش مرد میرسه که ای بنده! آرزویت را بگو تا برآورده کنم!

مرد با بهت و ناباوری و ترس و لرزان خطاب به صاحب صدا میگه خدا؟ میشه یک جاده از اقیانوس تا شهر کالیفرنیا(مثلا) بسازی تا من مجبور نشم ترافیک رو تحمل کنم و رفت و آمدم راحت تر بشه؟

خدا گفت: ای بنده میدانی این کار چقدر مشکل است؟ باید اقیانوس را اسفالت کنم و این کار زمان زیادی میبرد و البته من به همه کار توانایم. اما اگر میتوانی آرزوی دیگری کن تا آنرا بر آورده کنم.

بنده گفت: خدا میتوانی به من از زن ها بگویی؟ چرا آنها گریه میکنند؟ چرا احساسات و درونشان را نمیتوان فهمید و چرا..؟

خدا به میان صحبت های مرد پرید و گفت: ای بنده! آن جاده ای که میخواستی دو بانده باشد یا چهار بانده؟

 

 

خنده