بعضی روزا شکل آدمای دوپینگی میشم!‌ یه دفعه یه عالمه انرژی قلمبه شده توی خودم حس میکنم که هر جوری هست باید این انرژی جایی صرف بشه وگرنه خسارات جبران ناپذیر تبدیل اخلاق از شیرین به تلخ زهر ماری به جای خواهد موند!

القصه دیروز بعد از ساعت ۵ که تایم کاریم هست ( و دیگه فکر کنم خواجه حافظ شیرازی هم میدونه این رو) رفتم مرکز پلیس! یو ها ها ها الان من یک عدد جانی خطرناکم!‌ شیطان خب حالا بذارید قضیه ی اینم توی پرانتز بگم خدمتتون که نگرانم نشید!! (البته منظورم فقط مامانمه که نگران نشه!‌ بقیه فکر کنم بخندن!‌ زبان نیشخند ) قضیه ی این پلیس از این قراره که من ٢ روز پیش یعنی یکشنبه عصر دقیقا ساعت ١٨.۵٨ بود که داشتم میرفتم سمت دانشگاه و تا کمتر از ۵ دقیقه ی دیگه میرسیدم به دانشگاه. داشتم برای خودم کافی میخوردم و بسی حال هوای خنک و چه چه بلبل رو میبردم که یهو احساس کردم لیوانی که دستم بود ریخت!!‌ البته من دست و پا چلفتی نیستم!‌ جریان داشت!‌ یک عدد تویوتای کورولا مدل ١٩٩٣ قرمز رنگ (شماره پلاکش رو هم میخواید بذارم؟) آنچنان کوبید به ماشین و چنان صدای وحشتناکی ازش بلند شد که من فکر کردم عقب ماشین کلا با جلوش یکی شده و منم اون وسط مسطا و بین آهن پاره ها موندم!‌ از ماشین که پیاده شدم و با نا امیدی رفتم سمت عقب ماشین که شدت خسارت وارده رو برآورد کنم یهو خندم گرفت! تو بگو اگه یه جاش آثار تو رفتگی داشته باشه نبود! اصلا اگر اون خط قرمزی که پشت ماشین افتاد (نه خط هان!‌یه چیز خیلی کمرنگ که قابل تشخیص نیست!) نبود، شک میکردم که اصلا خورده به ماشین من!! خب خدا رو شکر به خیر گذشت اما خب تصادف شده و باید پلیس بیاد دیگه. یه ساعت صبر کردیم پلیس نیومد و طرف هم گذاشت رفت و منم رفتم مرکز پلیس که گزارش بگیرم و اونا گواهینامه و کارت ماشین رو گرفتن ازم گفتن فردا بیا!‌( که من باز رفتم و گواهینامه رو گرفتم اما کارت ماشین رو ندادن گفتن باشه تا لااثل بتونی ثابت کنی بهت زدن و منم گفتم باوچه!) حالا خلاصه میگفتم که بعد از تایم کاریم رفتم مرکز پلیس واسه گرفتن کارت ماشین و گزارش. از اونجا زنگ زدم به خواهرم گفتم : "آبجی آتیش کن بریم Global Village " که همینطور هم شد و رفتیم اونجا و حالا مفصل با عکس و مکس و این حرفا یه پست راجع بهش مینویسم. چون احتمالا یه 2-3 بار دیگه ای باید اونجا برم! نیشخند آقا دیگه ساعتای 10-10.30 بود که داشتیم بر میگشتیم خونه و توی راه یادمون افتاد که ای دل غافل شام رو چکار کنیم که الانا هم "خان داداش!" میرسه و شام نداریم و با اون "شمشیر شائولینیش" ما رو به روح اجدادمون میرسونه! _ یعنی خدایی من اگه زور داداشم رو داشتم یه نفر توی شهر زنده نمی موند اما داداش من هیییییچ کاری نمیکنه و حتی ما رو هم نمیزنه نگران قهقهه- خلاصه با خواهرم تصمیم کبری گرفتیم و شام رو هم خریدیم و رفتیم خونه.

بعد که رفتیم خونه من چند تا کار دیگه انجام دادم که چشمهای خواهر و برادرم از حدقه زده بود بیرون و شاخ هاشون شده بود اندازه ی دماغ پینوکیو وقتی که دروغ میگفت! خب اولش این بود که لباسایی که تنم بود رو همون موقع آویزون کردم توی کمد! -که خب من یا این کار رو نمیکنم و یا زمانی انجام میدم که لباس 2-3 روزی روی آویز داره حالشو میبره!- بعد لباس پرو کردم! تعجب تااازه پتو و رو تختی و رو بالشی و اینا رو هم انداختم روی تخت و رویی بالش ها رو کشیدم و تمیز و مرتب مث دخترای خوب به شاهکار و سلیقه ی خودم آفرین گفتم! تعجب واقعا الان فکر میکنم یه چیزی خورده بود به سرم! چون این کارا رو ساعت 12 شب داشتم انجام میدادم و در حالی که از صبح -بوق سگ- که از خواب بیدار شده بودم تا اون موقع اصلا خونه نبودم و استراحت نکرده بودم!

تااازه انقدرم خوش اخلاق بودم -از خواهرم بپرسین! نیشخند-

خلاصه این بود شرح دیشب و قضیه ی دوپینگی من و احتمالا از دور مسابقات خارج خواهم شد! نیشخند

راستی این رو هم ببینین!

از غرفه ی چین خریدم این "ماریوت" رو!! نیشخند