سلام.

باز هم یک عدد Global Village ه دیگه - سال 2008

چند تا عکس ازش میذارم البته فقط بخش ایران ش. این عکس ها رو من نگرفتم و حاصل دست رنج کس دیگه ای هست که در آخر ازشون تقدیر و تشکر میکنم! بقیه ی عکسها دست دوستم هست که وقتی ازش گرفتم میذارم.

فعلا توجه شما رو به گزارش تصویری از Iran Participation At Global Village جلب میکنم.

1. سر در و یا ورودی

 

 

2. طرح دیوار

 

3. طرح در

 

4. رستوران - صحرایی!!- صدف

 

5. ورودی ایران از زاویه ی دیگر

6. زنده باد تخت جمشید

 

با تشکر از جناب شریفی به خاطر عکس ها (از facebook شون کش رفته استم! و روحشون از این ماجرا خبر نداره!)

 

در حاشیه:

* روزی که با دوستم رفتیم Global Village (چند روز بعدش هم دوباره با خواهرم رفتیم!) توی غرفه ی کنیا با یه خانوم سیاه پوستی که اونجا فروشنده بود و صنایع دستیشون رو میفروخت عکس گرفتیم! به من گفت اگر بازم اومدی اینجا عکس ها رو برام بیار!(من بازم رفتم اونجا-با خواهرم- اما عکس ها رو براش نبردم!)

* با چینی ها که انگلیسی صحبت میکنی باید سعی کنی که نخندی! انگلیسی با لهجه ی چینی ترکیب مفرحیه!

* دوستم فیلیپینی هست. با هم رفتیم غرفه ی فیلیپین! اصلا احساس نکردم که ذوق کرده! حس میکردم میخواد زودتر از اونجا بریم بیرون! حس کردم داره خجالت میکشه! من برای اینکه حس بد رو ازش بگیرم گفتم میخوام یادگاری از فیلیپین داشته باشم! برام نخود سبز خرید! چشماش برق میزد!

* توی ماشین که داشتیم برمیگشتیم دوستم گفت: با تو که هستم بهم خیلی خوش میگذره! گفتم ای دل غافل اینم تعارفی شد! ادامه داد: چون چیزی رو دوست دارم دوست داری و چیزی رو که دوست داری رو دوست دارم! چون ساز مخالف نمیزنی! -اینا ترجمه ی دست برده توش هست وگرنه اوریجینالش میگفت U R NOt Against Me! ... and I am just thinking y should i be against her?- و ادامه داد که: با هم میخندیم! و این برام خیلی لذت بخشه!

 

دیشب:

دیشب اینجا بارون اومد- هوا سرد بود- کنار دریا بودم با دوستم- شده بودیم موش آب کشیده- و من خدا خدا میکردم که سرما نخورم! که نخوردم!

دیشب اونقدر رو به آسمون گفتم خدایا شکرت که خدا با هر قطره ی بارون که صورتم رو نوازش میکرد محبتش رو به وجودم میبخشید!

گفته بودم زیر بارون آدما مهربون میشن! این یه حقیقته!

موقع رانندگی همه ی ماشین ها به هم راه میدادن! اگه میخواستی لاین عوض کنی بی چک و چونه بهت راه میدادن! هیچ کس با عصبانیت رانندگی نمیکرد! هیچ کس بوق نمیزد! هیچ کس چراغ نمیداد! همه خوشحال بودند. و شاید این من بودم که همه رو خوشحال میدیدم!

دیشب زیر بارون یه دعا کردم! حس قشنگی داشتم و گفتم امیدوارم همه توی زندگیشون این حس قشنگی که الان دارم رو تجربه کنه. و از ته دل آمین گفتم.

دیشب لذت بخش بود.

 

یا حق