سلام.

دو روزی هست که یکی از عموهای عزیزم به همراه خانواده مهمون ما هستن.

دیروز که تنها روز تعطیلی من بود (به دلیل کار، تنها یک روز آف داشتم) با هم رفتیم بیرون و گردش و خرید. و چون تعدادمون زیاد بود باید با 2 ماشین میرفتیم. من به دلیل اینکه با مسیری که میخواستیم بریم آشنا نبودم از برادرم خواستم که ایشون حکم راهنما رو داشته باشه و من دنبالش برم. و همینطور هم شد.

وسط های مسیر بین ماشین من و برادرم یه ماشین اومد و بینمون فاصله ایجاد کرد اما میتونستم برادرم رو ببینم که از کدوم مسیر داره میره که دیدم ماشین رو به سمت کنار خیابون هدایت کرد و ماشینی که بینمون بود عبور کرد و منم داشتم میرفتم به سمت حاشیه ی جاده که ببینم چه اتفاقی افتاده که داداشم به اون سمت رفت (کلش شاید 1 دقیقه هم نشد) که دیدم داداشم حرکت کرد!

مات موندم! آب دهانم رو به سختی قورت دادم! و اشک توی چشمام رو آروم پاک کردم!

واسه اینکه من نگران دور شدن و احیانا" گم کردن مسیر نباشم، داداشم اون کار رو کرده بود! کار بزرگی نبود.. سختی ای نداشت.. اما دنیایی توش بود که به راحتی اشک رو توی چشمای من آورد.

آخر شب هم که برگشتیم خونه، من ماشین رو یه مقدار دور تر از خونه پارک کرده بودم (چون جای پارک نبود) که داداشم از روبرو اومد (توی ماشین بود) یه جای پارک خالی شده بود، همونجا وایساد و با دست به من اشاره کرد که برم اونجا پارک کنم! منم این کار رو کردم. چون جای پارک کوچیک بود باید به روش دوبل پارک میکردم و خیلی خسته بودم و حوصله ش رو نداشتم که برادرم که کلافگی من رو دید گفت بذار من پارک میکنم! (اونم خسته بود.. خیلی خیلی خیلی بیشتر از من- چون توی تموم مسیر حرکت حواسش به من بود و این رو از تنظیم سرعت ماشین و استفاده از راهنما برای هر مسیری درک کردم!)

آدم برای چنین برادری میتونه جون نده؟

 

*

عصر که توی فروشگاه بودیم یه نفر زنگ زد. شماره ش نیفتاد و جواب دادم. صداش با تاخیر میومد و قطع و وصل میشد صدا. دیدم اینجوریه قطع کردم تلفن رو که دوباره زنگ زد. گفت: "آقا تاکسی میخوایم!" با لهجه ی قاطی پاطی. که خنده ش گرفت. برادر بزرگم بود. قلب بغل

آروم شدم با خنده هاش. با شوخیاش. دلم براش تنگ شده.

بهش گفتم تولد مهسا (زنداداشم قلب ) رو تبریک بگو از طرف من. گفت زنگ زدم که تولد مهسا رو بهتون تبریک بگم! قهقهه ..گپ زدیم با هم. شیرین بود مث همیشه.

مهسا جونم، تولدت رو یک بار دیگه بهت تبریک میگم. دوستت دارم و امیدوارم همیشه جمع هفت نفرمون (البته فعلا! بعدا میشه 10 نفر شیطان) همینقدر گرم و قشنگ و دوست داشتنی بمونه. دوستت دارم. بغل

*

میخواستم از 2 دسامبر بنویسم اما دیدم این چیزا شیرینتره فعلا برام

اون رو هم مینویسم در آینده ای نزدیک

 

خدایا شکرت

 

شاد زی مهر افزون

دست خدا امانت