روی زمین دراز کشیده بودم و به صفحه ی مانیتور خیره بودم و داشتم فکر میکردم که سینوحه رو بخونم یا نه!‌ که از گوشه ی چشمم یه سیاهی در حال حرکت رو دیدم!‌و  بی خیال سینوحه شدم و رفتم توی بحر اون سیاهی!‌ سیاهی ای به نام مورچه! دیدم یه چیزی رو داره با خودش میکشه. یه جورایی واسه ش خیلی بزرگ بود. همینطوری که داشت همراه اون دونه حرکت میکرد داشت میرسید به گوشیم. خواستم کمکش کنم که اینهمه راه رو دور نزنه واسه ی وجود اون گوشی و از روی زمین برش داشتم که متاسفانه بند ش گرفت به دونه و مورچه هم فرار کرد! ‌اونقدر دلم سوخت  و عذاب وجدان داشتم که حد نداشت و یه جورایی قیافه م تو مایه های ناراحت شد. بعد از چند ثانیه که آبها از آسیاب افتاد، دیدم به به برگشت سمت جایی که دونه ش رو رها کرده بود! از خود راضی و خب طبیعتا داشت دنبالش میگشت و پیداش نمیکرد که این بار من اون رو (که یه مولکول نون بودزبان) گذاشتم جلوش و سریع برداشتش و رفت!

اینم عکسش

 

لازم به ذکره که این عکس زوم شده و اون فقط یه مورچه ی کوچیکه و نیاز نیست ازش بترسید!‌ شیطان

 

 

 

پی نوشت:

میلاد حضرت مسیح و آغاز سال نو میلادی و همچنین شروع سال نو قمری به شما دوستان عزیز و خانواده های محترمتان هیچ ربطی نداره! اما به اونایی که مربوطه، مثلا تبریک شیطان