کلاس که تموم شد خواستم برگردم خونه. توی فاصله ی دانشگاه تا ماشین شنیدم یه نفر از پشت سرم صدام میکرد.. مریم... مریم.. مریم.. برگشتم دیدم یکی از دوستامه که با دلهره و اضطراب داشت به سمتم میومد. بهش لبخند زدم و تا رسید بهم ازم با نگرانی پرسید: مریم؟ مریم؟ حالت خوبه؟ منم خب خیلی ریلکس گفتم آره خیلی خوبم!‌ اونم هنوز برق نگرانی توی چشماش بود و تند تند صحبت میکرد. گفت:  پس چرا مشکی پوشیدی؟ که من خنده م گرفت و اونم ادامه داد: آخه دو هفته ای میشه که توی دانشگاه پیدات نکردم و حالا هم که دیدمت با لباس مشکی! آخه توی فرهنگ ما وقتی لباس مشکی میپوشن که کسی فوت کرده باشه!‌ منم از نگرانیش تشکر کردم و گفتم شکر خدا چیزی نشده. یه مراسم مذهبیه و واسه احترام مشکی پوشیدم. دوستم مث لاستیک پنجر، وا رفت!‌ خنده ( وقتی که مریم محبوب میشود!‌مژه )

*

دیشب (تاسوعا- شب عاشورا) خیلی دلم میخواست یه کاری کنم که فرق داشته باشه برام. واسه دل خودم دوست داشتم یه حرکتی بکنم. دوست نداشتم برم توی مسجد بشینم عزاداری. تصمیمم رو گرفتم!‌رفتم خرما خریدم و دادم به مسجد! چون از حقوق خودم بود و برای دل خودم و صد در صد به خودم تعلق داشت، آرومم کرد. از دیشب تا حالا آرومم. و مصمم.

واقعا" داشتن دل نعمته! و همکاری کردن باهاش، حکم عقله!!

*

یه دوست سنی دارم، دیشب بهم میگفت نمیای بریم مسجد؟  گفتم خبریه؟ گفت واسه عزاداری دیگه! تعجب داشتم شاخ در میاوردم. گفتم مگه سنی نیستی جوون؟ گفت لطفا" خ ف ه!‌ چه فرقی میکنه!‌ مهم اون اعتقاده که دارم! میای؟؟‌ منم گفتم نچ! خرما ها رو ببر بده به مسجد لطفا". زبان قبول باشه. و تا مسجد باهاش رفتم. ترافیک وحشتناکی بود جلوی مسجد. دلم یه جوری شد. خیلی یه جوری!

*

چون یک خدا دارم،‌ همه چیز رو از خودش میخوام.