و چه ساده
ذره ای از دل ما کنده شود
و چه آسان
دل ما میشکند
و چه سخت
میشود مرهم، آن همدم
و تو دانی که مرا حال چه شد؟
از صدای خنده ات نیست به جهان خوشتر
ولی آن خنده که نَبوَد بهر من
هست کاری تر ز زخم نیشتر
میبرد من را تا دم مرگ این خیال ناپز اندوهگین!
و تو آنی که مرا کشته ای در همه دم
و منم هیچ نگفته تا تو از روی کرم
به خود آیی و به ما گویی و صاف کنی بغض فروخورده و اندوه فراوان مرا
ولی اینک چه شد حاصل از انتظار
جز تنیدن به اطراف خود مداما" تار و تار
تا که آنگه به میان من و تو فاصله ها نعره زدند
و هجوم سایه ی سکوت تو به من آزرده دل طعنه زدند
که تو ای هان! فلانی! دیدی آنگه که تو را زمزمه ها بود از درستی کلام این زمان
اینک نه تو را هیچ به یاری آمد و نه شدی مال همان
بدر آن تار و به پس زن ابر تیره
برو جاری شو و غران
بخروش و بشو مدهوش ز خویشتن
که تویی آنکه بود هر دو جهان در کف و شادی به بر و خنده به لبها
و تو آنی که توانی بشوی نوری و فریاد بر آری که منم این که بداشت روزی غمی در دل و اندون نهان
اینک آن است به وقت کز نگری بر دل من
و ببینی خوشی هر دم و خنده های عرش شکن!
و منم آزاد از قفس تنهایی بی روزن تو
که مرا داشت به آغوش و بکشت هر دم و من را نبود یارا
که برآرم نفسی و بخزم خارج از آن وسوسه ی تیره و تاریک دلت
تو مرا بنگر کنونم به جهان لاله و سرسبز
کندت هر طرف زندگی ام مست

 

 

نمیدونم چه دلیلی داشتم که اینو نوشتم (26 دی 87)

ولی خب ازش خوشم اومد خودم!

برای داداشمم (الان) خوندم و گفتم چطوره؟ گفت لینکشو بده بذارم توی 360 ام! گفتم خودم نوشتم! گفت: بابااااااا !

خب منم تشویق شدم بذارمش توی وبلاگم!