من و بابا یه مدتی رفته بودیم سفر. ٢ نفری

سفر به سرزمین عجایب! مصر!

خیلی قشنگ بود و به یکی از خواسته های "مسافرتیم" رسیدم. وقتی وارد یکی از این اهرام شدیم،‌ سرمای وحشتناکی همه ی وجودمون رو در بر گرفت. به حدی که بابا کاپشن تنش کرده بود! همینطوری که از دالان هاش عبور میکردیم،‌چیزهای شگفت انگیزی دیدیم. مثل نقش سر یک امپراطور روی دیوارهای داخلی دالان. با بابا خیلی راجع به عظمت این بشر-ساخته ها صحبت کردیم و هر دو راضی از این سفر. و طی این گشت زنی ها، بابا من رو ساپورت غذایی میکرد!‌زبان هر قدمی که راه میرفتیم بابا یه چیزی میداد دستم و من هم نه نمیگفتم و میخوردم!‌زبان

بابا بهم گفت:‌ "مجبور نیستی بیای اینجا!‌خوب فکرات رو بکن. ببین اگه دوست نداری نیا. از سر اجبار قبول نکن" که من گفتم: "اجبار نیست!‌عاشق این کارم!"

چقدر خوشحال بودیم و چقدر بهمون خوش گذشت.

ولی من نمیدونم حکایت دو نفره مسافرت رفتن من با بابایی که بدون مامان سفر بهش نمیچسبه چی بود؟!

وقتی از خواب بیدار شدم،‌ حال عجیبی داشتم!‌ دوست دارم این خواب یه تعبیر قشنگی داشته باشه. تعبیری که مدتهاست منتظرشم!

 

( من نمیخواستم سر کارتون بذارم!‌حالا اگه سر کار رفتین دیگه مشکل من نیس! شیطاننیشخند)