امروز به درخواست یکی از دوستانم، و بدلیل اینکه ایشون یه کمی توی زبان انگلیسی مشکل داره و باید یه کمی با استاد چونه بزنه تا جزوه بده،‌ رفتم پیش یکی از استادای ایشون که این استاد ٣.۵ سال پیش که من ترم اول لیسانس رو میخوندم،‌استادم بود. این استاد هم اون زمان و هم الان انگلیسی تدریس میکنه (برای لیسانس ٢ درس اجباری انگلیسی داریم که مربوط به گرامر انگلیسی میشه). موقعی که من با این استاد درس داشتم، هنوز انگلیسی بلد نبودم و یه جورایی با جون کندن درس میخوندم. خلاصه،‌به جای دوستم رفتم پیش استاد و در سکوت استاد داشت دنبال جزوه های مربوطه میگشت که در همین حین یه دفعه گفت: من به خاطر تو دارم اینا رو بهش میدم!! من شوکه شدم که این استاده هنوز منو یادشه؟! روی چه حسابی این حرف رو زده؟ خلاصه توی همین فکرا بودم و همزمان داشتم ازش تشکر میکردم که پرسیدم:‌شما یادتونه که من سه و نیم سال پیش شاگرد شما بودم؟‌لبخند زد و گفت: خیلی هم خوب یادمه و تو یکی از بهترین و مودب ترین شاگردم بودی! اوه من واقعا خوشحال شده بودم که بعد از ٣ سال هنوز من رو یادشه و به خوبی ازم یاد میکنه. ادامه دادم: و یادتونه که من انگلیسی بلد نبودم؟‌ بازم لبخند زد و گفت آره و الان خیلی خوب و بی غلط داری باهام حرف میزنی! بهش گفتم من الان دانشجوی فوق لیسانسم و نیمی از فوق رو هم گذروندم. که بهم گفت:‌ماشالله!‌.. و ادامه داد که من دانشجوهای ایرانی رو خیلی دوست دارم. چون خیلی پر تلاش هستن و درس رو جدی میگیرن و این رو تو هم بهم ثابت کردی!

از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم. واقعا" باور نمیکردم استادی که ٣ سال و نیم پیش باهاش فقط ٢ تا درس داشتم،‌ من رو یادش باشه و روی حساب من،‌ به کسی جزوه ای بده!

هر چی بود، عزت بود برام و افتخار.

 

از طرف دیگه، از ٢ سمستر قبلی و موقع امتحانا،‌احساس میکردم که یه استادی من رو زیر نظر داره. استادی که اصلا باهاش درس نداشته بودم و هنوزم درسی باهاش ندارم. از این نظر این فکر به ذهنم رسیده بود که چون توی اغلب امتحانا من اولین نفری بودم که برگه م رو تحویل میدادم و توی همه ی امتحانام هم این استاد مراقب بود و من به ایشون تحویل میدادم. یک سمستر کامل گذشت و سمستر بعدیش هم باز این اتفاق پیش اومد. که یه بار ازم با خنده پرسید که تو واقعا" چیزی هم توی برگه مینویسی؟ که خندیدم و با اعتماد به نفس گفتم مطمئنم که نمره ی A میگیرم!

چند وقت پیش پشت در کلاس دوستم منتظرش بودم که دیدم این استاد از طرف دیگه ای از راهرو وارد شد. چون ازش واقعا خوشم اومده بود رفتم پیشش و ازش اسمش رو پرسیدم و گفتم برای فوق هم درسی رو داره؟ و من حتما میخوام باهات درس بگیرم و ازم دلیلش رو پرسید و من نمیدونستم چی باید بگم چون اگه میگفتم ازت خوشم میاد که درست نبود!‌ گفتم حدس میزنم سر کلاس هم همینقدر پر انرژی باشید و خوب درس رو انتقال بدید (دروغ نگفتم!‌ چون اینطور حس میکنم) و در جواب بهم گفت: من دعوتت میکنم به یکی از کلاس هام. هر موقع خواستی‌ بیا و سر کلاسم بشین!

ازش خیلی تشکر کردم چون معمولا برای اینکه دانشجویی از یه کلاسی استفاده کنه باید بره از رئیس دانشگاه اجازه بگیره! که خب این بار استاد خودش ازم دعوت کرد و واقعا برام ارزش داشت.

گذشت و تا امروز من استاد رو دوباره دیدم. و سلام و احوالپرسی گرمی باهاش کردم. وسط صحبت گفت تو بهم قول دادی که بیای سر کلاسم اما هنوز نیومدی!! اوف! واقعا از اینکه دوباره یاد یه استاد دیگه هم میومدم خیلی خوشحال شدم!‌ چطوری این استاد یادش بود؟ ازش غذرخواهی کردم و بهانه ی کلاس هام رو آوردم و بهش قول دادم توی هفته ی آینده حتما خواهم رفت به کلاسش!

 

نمیخوام بگم من یه موجود خاص هستم برای استاد ها!‌ اما وقتی رفتار بعضی استاد ها رو با دیگران و رفتارشون رو با خودم مقایسه میکنم،‌ میبینم که اگر چه واقعا آدم متفاوتی نباشم،‌ولی برای بعضی از استاد ها متفاوتم! این وقتی بهم ثابت میشه که وقتی بعد از گذشت ٢-٣ سال از آخرین باری که با یه استادی کلاس داشتم،‌هنوز با اسم کوچیک من رو یادشون میاد!‌این در حالیه که ما همه مون میدونیم یک دانشگاه ٢-٣ هزار دانشجو داره!

 

من از اینکه عزت دارم حتی توی محیط کوچیک دانشگاه، از خدا ممنونم.