سالها پیش وقتی که یه دختر کوچولو بودم و از زندگی فقط عروسکام رو میشناختم یه آشنای قدیمی همیشه همبازیم بود و به خاطر بودنش هیچ وقت احساس تنهایی نکردم.  با هم خوش بودیم و شاد بودیم و گاهی دعوا میکردیم و قهر اما بعدش آشتی بود و دوباره شادی و خنده به راه بود.

خیلی دوستش داشتم و هنوزم خیلی دوستش دارم. هر روز گذشت و بزرگ و بزرگتر شدیم اما برای من هنوز همون خواهر کوچولو باقی موند. همونی که همیشه حس میکردم باید مراقبش باشم و واسه خنده هاش شریک خوب و واسه گریه هاش آرامش باشم. هنوزم همون حس رو دارم وحتی بیشتر! اما باید قبول کرد خواهر کوچولوی من که وقتی گریه میکرد و لباشو یه وری میکرد و من برای خوشحال کردنشروی کمرم مینشوندمش و راهش میبردم که بخنده، الان دیگه یه خانوم ٢١ ساله ست و امروز جشن قشنگ تولدشه.

خواهر کوچولوی سالهای پیش و خواهر ٢١ ساله ی امروز،‌ تولدت مبارک.

تو لایق بهترین ها در زندگی هستی و امیدوارم خدا روزهای قشنگی رو برات رقم زده باشه.

ماچ