جمعه روز قشنگی بود

با اینکه پنج شنبه ساعت 2 شب خوابیدم اما ساعت 9 صبح از خواب بیدار شدم. گفتم امروز باید روز صفا و عشق و حال باشه. روز تنبلی بود برام شیطان

از توی اتاق رفتم توی هال و ولو شدم روی مبل و شروع کردم به LOST دیدن. تا شب تقریبا" همین کارا رو میکردم و همینجوری هی تنبلی میکردم و صفا میکردم نیشخند 

تا اینکه عصر بهونه ی چیپس و ماست رو گرفتم و بابا م هم که عاشق اینه که ما بهونه ی یه چیزی رو بگیریم و برامون تهیه کنه خنده (الان یه "فدای مهربونیات" میچسبه ماچ) و رفتیم با بابا خریدیم و برگشتیم خونه و زدیم تو رگ خنده من همچنان تنبلیم میومد و حال میکردم خنده که در یک اقدام انقلابی رفتم و کمدم رو به شدت تمیز کردم خنده

دیروز به لطف خدا خیلی خیلی خوب بود.

و خدا رو شکر که روزهای انتظار داره تموم میشه و همه مون خوشحالیم بغل

داداش علی ام- مهسا عزیزم

به شدت منتظر در آغوش کشیدنتون هستیم بغل از خدا روزهای ماندگار میخوام، در کنار هم بغل

خطاب به مانی ام: مث اینکه باید با احساساتت بازی کنم تا بیای پیشمون؟ شیطاننیشخند دوستت دارم و دلم برای شیطونیات تنگ شده ماچ

 

 

الان که نوشته هام رو خوندم، احساس کردم شده مث انشای بچه مدرسه ای ها که تعطیلات خود را چگونه میگذرانید، مینویسن! نیشخند خب حال تفسیر و طولانی نویسی نبود نیشخند

 

 

امروز هم در ادامه ی روزهای دیگه، احساس خوشبختی میکنم. ماچ خدا رو شکر برای تک تک ثانیه های زندگی م ماچ

دست خدا امانت.. به امید فردا و دیدار قشنگ توی فرودگاه و پر کشیدن دلتنگی از دلامون. خیلی شادم، خیلی بغل