کلاس اول ابتدایی که بودم،‌یه مدت مدرسه مون چسبیده بود به مدرسه ی علی داداشم. بعد این دو تا ساختمون با یه در به هم ارتباط داشتن که اون در هم از اون میله ای ها بود- بعد وقتی که زنگ تفریح میشد،‌علی داداشم منتظرم بود کنار اون در تا بهم یا پول بده یا خوراکی! - همون موقعشم خیلی بهم کیف میداد این ساپورتش ( و خب همینم باعث شده که یادم بمونه!)

امروز که میخواستم بیام سر کار، داداش قاسمم رو از خواب بیدار کردم- گفتم بهم پول بده نیشخند بهم گفت هر چقدر میخوای از جیب شلوارم بردار نیشخند همون حسی رو پیدا کردم که وقتی ٧ سالم بود و علی داداشم بهم پول یا خوراکی میداد،‌داشتم.

یا دقیقا همون حسی که وقتی با علی داداشم میرفتیم بیرون،‌ هر چیزی که میخواستیم بخوریم رو مهمونمون کرد.

 

قشنگی کارشون اینه که بی منت و بدون توقع محبت میکنن و همین باعث میشه که همیشه احساس کنم توی همه ی زندگیم پشتیبان دارمماچ

واسه داداش هام دعا کردم که ایشالله جیبشون همیشه پر پول باشه و حساب بانکی شون در حال ترکیدن نیشخند قلب

 

 

بعضی حس ها خیلی قشنگن و شکرانه دارن.

خدا رو شکر میکنم از اینهمه نعمتی که بهم داده و گاهی چشم دیدنش هم بهم میده.

مرسی خدا که لیاقت داشتن چنین برادرایی رو بهم دادیقلب