چند سال پیش ها یه بار همراه مامانم رفته بودم به یه اداره - اونموقع نمیدونم چند سالم بود فکر کنم هنوز ابتدایی بودم شایدم اول دوم راهنمایی. به هر صورت خیلی کوچیک بودم- خلاصه مامان کاراش رو انجام دادن و منم مث دخترای خوب که احتمالا" غر نمیزدم (شایدم میزدم!) همراهی میکردم. زمانی که خواستیم بریم، آقای محترمی که اونجا بودن به عنوان "جایزه ی یک دختر خوب" بهم چند چیز دادن که از جمله ی اونها که یادم میاد یک سررسید با کاور سورمه ای رنگ و خیلی شیک و یک نوار کاست خالی بود. نمیدونم اون آقا اسمش چی بود، سمتش چی بود و حتی چهره ش چطوری بود تنها چیزی که یادمه مهربونیش و لبخندش بود. مهربونی یی که باعث شده من تا به امروز عاشق سررسید باشم و به سررسید ها احترام بذارم!!

آقای مهربون، امیدوارم منم یه روزی بتونم یه بچه ی کوچولو رو عاشق یه چیز خوب بکنم و براش داستان مهربونی شما رو بگم. و امیدوارم من رو یادش بره ولی  عشقش باهاش بمونه- اون موقع براش مهم نیست من چه آدمی بودم و چه کارایی کردم ولی تا ابد تو ذهن اون بچه، مهربون و خوب و محترم باقی خواهم موند- گاهی شاید یه دعایی هم برام کرد!

 

**

من نمیدونم حکایت ١٠ روزه ی سرما خوردگی من چیه که به سر نمیرسه؟

**

هر کسی رو که دوست داشتم به لینک دوستام اد کردم- هر کسی دوست داشت لینک من رو اد کنه- و اصلا اجباری نیست-