دیروز توفیق اجباری دست داد و من مستقیم از سر کار رفتم خونه. خلاصه ساعت ۶.٣٠ خونه بودم. یه مقداری بدنم حالت سرماخوردگی داشت، به همین دلیل با هدایت خواهرم مستقیم رفتم توی تخت نیشخند و کم کم خوابیدم.. خب وسطش خیلی بیدار شدم اما باز زود خوابم میبرد.. نیشخند کلا مدل خواب من اینجوریه زبان خلاصه خوابیدم تا ۶ صبح امروز!!

انقدر مزه داد که حد نداشت.. خواهرمم کنارم خوابیده بود وقتی صبح پاشدم چشماشو باز کرد و گفت: سر ت نخوره به بالای تخت!‌ بغلو یه کم بعدش خوابید خنده

خلاصه آماده شدم تا بیام سر کار،‌ برادرم بیدار شد (دیشب چون زود خوابیدم ندیدمش قلب ) و دید که نشستم روی مبل و صدام در نمیادنیشخند،‌ بهم گفت چی شده؟ و گفتم یه کمی گلوم درد میکنه. گفت که برو چای بخور و آفیس هم میری هر نیم ساعت یه بار یه چای داغ بخور بذار گلوت خوب بشه.. منم طبق اوامر عمل کردم نیشخند و الان هم حالم خوب خوبه و به لطف خدا سر حال و قبراقم.

خلاصه این خواب طولانی خستگی رو از تنم در آورد و از طرفی اهمیتی که خواهر و برادرم برام قائل شدن، باعث شدن بعد از اون خواب آروم،‌ یه روز پر آرامشی داشته باشم.

خدایا بازم شکرت واسه همه ی این نعمتایی که بهم دادی . بغل