خب من اومدم اینجا یعنی توی این آدرس و با یه هویت جدید شروع کردم به نوشتن تا اینکه بنویسم از هر چی که دل تنگم میخواد.. اما انگار اوضاع خیلی خراب تر شد!‌ چون آدمی که عادت کرده باشه به ننوشتن خیلی از حقایق درونی ش،‌ دیگه نمیتونه ترکش کنه!‌ هنوزم توی ناخودآگاهم که دنبال نوشتن هستم،‌ خیلی چیزا رو حذف میکنم و نمی نویسم! مث اون موقع ها که تازه اومده بودم اینجا برای زندگی.. هنوز توی حال و هوای زندگی قبلی که داشتم بودم و میترسیدم از خیلی چیزها.. حتی توی ناخودآگاهم هم بود که یه وقت در ماشین رو باز نذارم وقتی پیاده میشم از ماشین برایخرید مثلا یه چای از شاپ پمپ بنزین!  اما خب همه میدونن اینجا از اون خبرا نیست که بیان ماشین رو بدزدن! برای همین دیگه کم کم عادت کردم ماشین رو حتی روشن هم رها میکنم!‌

ای بابا جو گیر شدما نیشخند بی خیال

------

خب فعلا"‌به مرحله ی مهمی از زندگیم رسیدم.. مرحله ی تصمیم گیری جدی.. نمیدونم چرا حس جا موندن رو دارم. با اینکه بارها و بارها بهم ثابت شده که نه تنهاز از چیزی جا نموندم بلکه میتونم بگم یه کم جلو جلو هم دارم می دوئم!

------

٢ هفته ی دیگه میخوام کتاب هایی که بابام برام با دقت گلچین کرده و خریده رو شروع کنم به خوندن.. اولیش هم با "سینوهه"‌شروع میکنم.. کتابهای خواجه تاجدار و حسن صباح در اولویت دوم و سوم ن

-------

روحیه ی من استقلال طلبی ه- نمیتونم زیر بار "باید ها و نباید ها" یا "انجام بده و انجام نده" ها برم.. یه کلام.. نصیحت نمی پذیرم.. مشورت هم اگه خودم بخوام و تا حدی که بخوام انجام میدم اونم با بیشتر بابام... ولی گاهی دوست ندارم راجع به هیچی بشنوم.. ولی میشنوم.. و این عذابم میده.

(اومدم اینجا تا دیده نشم! تا خونده نشم!‌ تا نصیحت نشم! تا نگه کسی اینو بنویس اونو حذف کن! )

 

------

اگه خدا بخواد و کمکم کنه و وقتم رو بتونم تنظیم کنم،‌ شنا رو از سر میگیرم.. شنا آرومم میکنه.. شاید آدم هم بشم باهاش زبان چون اعصابم رو مث فولاد میکنه و مث الان دیگه با جمله ی دوم داد نمیزنم و عصبانی نمیشم زبان

------

چه وحشتناک شدماااااااااا نیشخند