سوم راهنمایی که بودم،‌ آخرین موضوع انشامون آزاد بود. هر کسی هر چی دوست داشت مینوشت. رفتم سراغ کتابخونه مون که پر از کتابهای بابا بود و هست هنوزم. هی گشتم و گشتم.. یه کتاب من رو به خودش جذب کرد. قدیمی بود و جلد نقره ای داشت و روشن نوشته بود "حسن صباح".. نمیدونم از چیش خوشم اومده بود ولی دیگه تصمیمم رو گرفته بودم که خلاصه نویسی کنم برای انشا..

تا اینکه حدود ۴-۵ ماه پیش که بابا و مامان و غیره رفته بودن مشهد،‌ خواستم از بابا که برام چند تا کتاب از اونایی که خودشون میدونن که من دوست دارم برام بیارن. بابا ۶-٧ تا کتاب برام آوردن که اگه من موقع خریدشون بودم حتما همونا رو انتخاب میکردم.

یکی از کتاب ها این بود:

 

خداوند الموت..

توی این مدت که درگیر پایان نامه بودم وقت نکرده بودم بخونمش.. از دو شب پیش شروع کردم به خوندنش.. من حسن صباح رو از همون 14 سالگی دوست داشتم. اما هنوز هم نمیدونم چرا و حتی نمیدونم چه کار خوشگلی انجام داده! الان منتظرم تا این 700-800 صفحه تموم بشه تا ببینم باز هم حسن صباح و قلعه ی الموت برام جالب و هیجان انگیزه؟

 

 

(بابا ممنونم که من رو بهتر از خودم میشناسی)

 

* من یه بار که مینویسم نوشته م رو ارسال میکنم. هیچ وقت بر نمیگردم تا ویرایشش کنم. جمله هام رو همینجوری پس و پیش یا شاید با غلط تایپی دوست دارم. هر چیزی رو خام ش رو دوست دارم. زیاد که روش Process انجام بشه، دیگه از اون ذات خودش خارج میشه. پس شما هم مشکلات و اشتباه های تایپی و املایی احتمالی رو به من ببخشید