آي آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!
يك نفر در آب دارد مي سپارد جان.
يك نفر دارد كه دست و پاي دائم مي زند
روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي دانيد
آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن،
آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد
كه گرفتستيد دست نا تواني را
تا توانايي بهتر را پديد آريد،
آن زمان كه تنگ مي بنديد
بر كمر هاتان كمر بند
در چه هنگام بگويم من؟
يك نفر در آب دارد ميكند بيهوده جان قربان.
آي آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد
نان به سفره،جامه تان بر تن؛
يك نفر در آب مي خواند شما را.
موج مي كوبد به روي ساحل خاموش
پخش مي گردد چنان مستي به جان افتاده،بس مدهوش
مي رود نعره زنان،وين بانگ باز از دور مي آيد:
-((آي آدمها))....
و صداي باد هر دم دلگزاتر،
در صداي باد،بانگ او رهاتر
از ميان آبهاي دور و نزديك
باز در گوش اين نداها
-((آي آدمها))....
نيما يوشيج