دو خط موازي زاييده شدند.پسركي در كلاس درس أنها را روي كاغذ كشيد. أن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر همديگر را در سينه جاي دادند.خط اولي نگاهي پر معنا به خط دومي كرد و گفت :ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم…خط دومي از هيجان لرزيد.خط اولي:…وخانه أي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ..من روزها كار ميكنم.ميتوانم خط كنار يك جاده متروك شوم… يا خط كنار يك نردبام.خط دومي گفت:من هم ميتوانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم.يا خط خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ‍ ‍‍‍‍‍‍چه شغل شاعرانه أي…
در همين لحظه معلم فرياد زذ:
دو خط موازي هيچوقت به هم نميرسند و بچه ها تكرار كردند.
---------------------
بر گرفته از پرنيان سرد.