هشتم مهر بود.. یک روز بعد از تولدم (7 مهر برابر با 29 سپتامبر).. صبح و نزدیکهای بیدار شدنم، خواب دیدم که گوشیم توی دستمه و دارم جواب بسیار خوب و مثبتی که به مهمترین ایمیل زندگیم برام رسیده بود رو میخوندم. از خواب بیدار شدم و سریع گوشیمو چک کردم.. دیدم بعله! ایمیل دارم و با ولع بازش کردم و خوندم! اولش با congratulations شروع شده بود! یعنی دقیقا" تعبیر یک رویای صادقانه.. و این تبریک برای پذیرفته شدنم در دکترا بود. اون ایمیل به وقت محلی از جایی که فرستاده شده بود هفتم مهر ارسال شده بود (روز تولدم). میخواستم همون موقع (6 صبح) زنگ بزنم به بابا و مامانم و این خبر رو بهشون بدم (خبری که ماهها منتظرش بودم) اما صبر کردم تا 9 و بعد بهشون خبر دادم. واقعا" فکرشو نمیکردم اینقدر خوشحال بشن! یعنی نمیتونم براش حد و نهایت قائل بشم. از اون روز تا حالا یه حس عجیب و شیرین دارم. اصلا نمیشه گفت چه جوریه، چه رنگیه، چه جنسیه- اما جوریه که دوست داشتنیه.. خدایا شکرت

این دومین اتفاق بود که نزدیک روز تولدم میفته. اولیش ماشین خریدن بود که 31 شهریور (22 سپتامبر- توی شناسنامه م روز تولدم 31 شهریور هست) اتفاق افتاد و دومیشم همین پی اچ دی یا دکترا

خدایا واسه همه ی نعمتهایی که دادی و گزندهایی که در امانمون گذاشتی، ازت ممنونم و به عنایت و لطف و کرمت امید دارم و باز هم امیدوارم که هیچ وقت به خودم غره نشم چون میدونم "که از فردا نی ام آگه".. شکرت خدایا.. هزاران بار شکرت.