امروز همینجوری چند تا وبلاگ باز کردم و اتفاقی نویسنده ی بیشترشون دانشجو بودن و تقریبا در رده ی سنی خودم. رفتم توی فکر.. دیدم چقدر زود این اتفاقات دانشجویی توی زندگی من رخ دادن و تموم شدن. اونم در سنی که تازه باید به فکر پیچوندن کلاسام باشم و خواب رو به رفتن به کلاس ترجیح بدم، دارم به تدریس فکر میکنم و اینکه شاید به زودی به فکر این باشم که کدوم یکی از دانشجوهام (یا دانش آموزانم) خواب صبحگاهی رو به نشستن سر کلاس من ترجیح میدن! البته به قول اجانب It's just a dream now اما خب آدم به امید رسیدن به خواسته هاش زندگی و تلاش میکنه.

راستی از Dream job های من یکی تدریس هست یکی هم کار کردن در آژانس توریستی (ایشالله یه روزی آژانس توریستی خودم نیشخند) که البته از هر دو تجربه دارم. تدریس که یک ماه توی دانشگاه بود و آژانس توریستی هم تقریبا" 2 سال پیش ، 6 ماه کار کردم .. تیپ کاری هر دو رو دوست دارم.

-------

چقدر خوشحالم که مامان اینجاست.. حضورش خیلی شیرینه.. دوست داشتنش لذت بخشه.. یعنی یه روزی میرسه من بتونم خستگی بابا و مامان رو در بیارم؟ دلم میخواد یه خوشحالی قلمبه بهشون هدیه بدم.. قلب مانی & ددی آی لاو یو تا آخر دنیا قلب قلب

-----

لیلا جونم،‌ دختر خاله ی عزیزم، امیدوارم زندگی رو با عشق شروع کنی و خوشبخت باشی.. تبریک میگم بهت.. میدونی؟ فکر میکنم ارزش یه زندگی پر از آرامش رو داری. قلب

---

من اهل کلاس گذاشتن نیستم.. صادقانه از واقعیات مینویسم.. آخرشم باید بگم "این قافله ی عمر عجب میگذرد".. آره مادر زبان

-

جدیدا" نوشتن سخت شده هان!