سلام.
اميدوارم که مثل من احساس خستگی نکنيد.
من که خيلی خيلی خسته ام.يعنی مخم هنگ کرده.
از بس که امتحان های مزخرف و جور وا جور داريم.
ديگه خسته شدم. ولي بی خيل!‌ ( بی خيال قديما!)
۱ ماه يا نهايتا ۲ ماه ديگه می ريم به ....‌( اسمشو نبر!)
بعدش اين مخ بيچاره رو reset می کنم و يه استراحت ۳ ماهه بهش ميدم و دوباره از نو...
حالا از بحث دور نشيم:
فردا امتحان ادبات دارم.البته ادبيات زياد مخ نمی خاد ولی بالاخره برای خودش يه درسه.
يه شعر هم توی کتاب ادبياتمون هست که بايد اونا حفظ باشيم. البته از اون شعراييه که شاعرش به خودش زحمت دوباره خوندن اراجيفش رو نداده برای همين خيلی مسخره ست و
ميره روی اعصاب آدم!
۳ بيت اول اون هجويات اينه:
عشق شوری در نهاد ما نهاد جان ما در بوته ی سودا نهاد
گفت و گویی در زبان ما فکند جست و جویی در درون ما نهاد
از خمستان جرعه ای بر خاک ریخت جنبشی در آدم و حوا نهاد
داخل پرانتز عرض کنم که احتمالا بیت آخری که نوشتم توسط شاعر دو یا چند باره خوانی شده چون این بیت خیلی قشنگه!
یه شعر خنده دار در پاسخ به شعر < عراقی >
در سر بالایی عشــق تو به روغن سوزی افتادم
توی نا مرد نا لــــــوتی پنـــــــــــچرم کردی و رفتی