چه زود پايان می گيرد سلام ها و چه دير پايان می گيرد بدرودها!
خداحافظی..تلخ ترين واژه در زندگی آدمی...محبت..شيرين ترين واژه در زندگی آدمی...و اين محبت است که خداحافظی رو تلخ و سخت کرده. اگه محبت نبود جدايی اينقدر سخت نبود...
اگه برادر مهربون نبود جدايی اينقدر سخت نبود...
بعد از هر سلامی خداحافظی ست...چرا؟... بعد از هر خنده ای گريه ست...چرا؟..بعد از هر شيرينی ای تلخی ست...چرا؟...چرا تا ميای شادی کنی ضد حال می خوری؟..ضد حالی به اسمه جدايی؟ ( چه رومانتيکو چه واقعی )

بالاخره لحظه ی تلخ جدايی ( نه ابدی) فرا رسيد.. هر چی خدا خدا ميکنی...هر چی لبت رو گاز ميگيری که اين اشک لا مذهب سرازير نشه ولی ميشه.چرا آدم به جدايی خو نمی گيره؟ در صورتی که می دونه بعد از هر خداحافظی سلام گرمی ست....
هم سلام اشک آدم رو در مياره هم خداحافظی... تا می گی سلام داداشی پقی می زنی زير گريه...تا می گی به اميد ديدار عزيزم بازم می زنی زير گريه!!...چرا؟
فکر کنم معجزه ی محبته..بغض و گريه و اشک همشون می گن: دوستت دارم و منتظرتم...( از عشق تو من مرغم...باور نداری قد قد!!)
حالا از همه ی اينا که بگذريم می رسيم به اون موقعی که ديگه ته خداحافظيه...سخت ترين لحظه..در اين مورد ديگه حرف نمی زنم چون داره اشکم می جوشه....تا چند ساعت بعد از رفتنش ديوونه ای..مات و مبهوتی...نمی دونی که چی شده...تازه داری به خودت ميای که همه بهت می گن جاش خالی نباشه...و اين تلنگريه که بغضتو ميشکونه. حالا مگه اشکت بند مياد؟...
طاقت اینو نداری که بیای خونه و ببینی که داداشت خونه نیست... اه اه اه چقدر مسخره ست...خونه خالی خونه غمگین...خونه سوت و کوره بی تو ...رنگ خوشبختی عزیزم...دیگه از من دوره بی تو... دوستت دارم.