سلام ای بی وفا! ( بی وفایان)
روزی پونصد نفر این وبلاگو می خونن اما حتی یکیشون هم نظر نمی دن...جالبه...
توی بررسی هایی که کردم در مورد اینکه چی تو این وبلاگ بنویسمُ دیدم هر جایی که شعر نوشتم مورد توجه بوده و حداقل ۲ تا نظر رو داشته ولی هر جایی که نثر نوشتم حداکثر ۲ تا نظر داشته.در نتیجه علاقمندان این وبلاگ به شعر و قطعه های ادبی تمایل بیشتری دارن...پس از این به بعد هم روند قبلی یعنی شعر نوشتن رو ادامه می دم...برای امروز یه شعر خیلی قشنگ در نظر گرفتم. امیدوارم که بتونه نظر شما رو جلب کنه...فعلا...

در كنار من آرام بگير
به من بگو چه كاري انجام داده اند
حرفها را بگو من ميشنوم
تا اهريمن من به حركت افتد
هم اكنون در قفل است
ولي اگر تو بخواهي باز است
اگر آنها من را نفهميدند
آنگاه من خود تو را مي فهمم
در كنار من آرام بگير
در زير آسمان شرير و تبهكار
سياهي روز
تاريكي شب
ما اين افليجي را در ميان خواهيم گذاشت
شكاف در باز است
ولي هيچ خورشيدي از درون نمي تابد
قلب سياه هنوز زخم (شايد هم گناه ) تيره اي دارد
ولي هيچ خورشيدي نميتابد
نه هيچ خورشيدي نمي تابد
نه نمي تابد
چه چيزي احساس كرده بودم ؟
چه چيزي دانسته بودم ؟
صفحه ها را ورق بزن
سنگها را بگرد
پشت در
آيا بايد آن را براي تو باز كنم ؟
آره
چه چيزي احساس كرده بودم
چه چيزي دانسته بودم ؟‌
باندازه كافي گشتم
من تنها ماندم
ميتواني آنجا باشي
موضوع ايتست كه من تنها كسي هستم كه منتظرت هستم
يا تو هم نابخشودني هستي ؟‌
بيا كنار من آرام بگير ؟‌
قسم مي خورم به تو آزاري نخواهد رسيد
او (مونث) عاشق من نيست
او هنوز عاشق من است
ولي او هيچگاه دوباره عشق نخواهد ورزيد
او (مؤنث) كنار من آْرام گرفت
ولي وقتي من خواهم رفت ، او اينجا خواهد بود
قلب سياه هنوز زخم (شايد هم گناه ) تيره اي دارد
بله او اينجا خواهد بود وقتي كه من مي روم
بله او اينجا خواهد بود وقتي كه من ميروم
مرگ مطمئن باش او اينجا خواهد بود
چه چيزي را احساس كرده بودم
چه چيزي دانسته بودم
صفحات را ورق بزن
سنگها را بگرد
پشت در
آيا بايد آن را براي تو باز كنم ؟
بله
چه چيزي احساس كرده بودم
جه چيزي را دانسته بود
باندازه كافي گشتم
تنها ماندم
ممكن است تو اينجا باشي
من تنها كسي هستم كه منتظر تو مانده است
يا تو هم نابخشودني هستي ؟‌
در كنار من آرام بگير
به من بگو من چه كاري انجام داده ام ؟‌
در بسته است ، همچنين چشمان تو هم
ولي حالا من خورشيد را مي بينم
حالا من خورشيد را ميبينم
بله ، من ميبينم
چه چيزي را احساس كرده بودم ؟‌
جه چيزي دانسته بودم ؟
صفحات را ورق برن
سنگها را بگرد
پشت در
بايد در را براي تو باز كنم ؟‌
بله
چه چيز احساس كرده بودم ؟‌
چه چيز دانسته بودم
همچنان گشتم و خسته شدم
تنها ماندم
ممكن است تو اينجا باشي
مهم اينست كه من تنها كسي هستم كه منتظرم
تنها كسي كه منتظر تو است
اوه
چه چيزي احساس كرده بودم ؟
چه چيزي دانسته بودم ؟‌
صفحات را ورق بزن
سنگها را بگرد
پشت در
بايد آن را براي تو باز كنم ؟‌
اما من تو را مقام نابخشودني مي دهم
اوه چه چيز احساس كرده بودم ؟‌
اوه چه چيز دانسته بودم ؟‌
من اين كليد را برداشتم
و نزد تو سپردم
براي اينكه تو هم نابخشودني هستي
بدون اختيار
بدون من
مهم اينست كه تو هم نابخشودني هستي
............................................................
باشد که قبول افتد....(حسابی ادبی شد)