يک نفر مياد که من منتظر ديدنشم
يک نفر مياد که من تشنه ی بوييدنشم
مثل يک معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقونه خوندن بلده
خاليه سفرمونو پر از شقايق می کنه
واسه موجای سياه دستا رو قايق می کنه
هميشه غايب من زخمامو مرهم می ذاره
هميشه غايب من گریه هامو دوست نداره
نکنه يه وقت نياد صداش به دادم نرسه
آينه ها سياه بشن کوه بشه چشم ستاره
خشم اين پنجره ی خسته هميشه غايبه
کليده صندوقه در بسته هميشه غايبه
برای اسب سفيده قصه ی مادر بزرگ
بهترين شعرای سر بسته هميشه غايبه.....

يه اتفاقه با مزه ای امروز افتاد که در عين با مزه گی شرمگين شدم..و اون اتفاق اين بود:
توی تلويزيون < آبميوه ی ميلاد > رو آگهی می کنه...برادر من به ميلاد می گه حميد....و با لحن خاص و با نمکی میگه و من همیشه به خاطره لحنی که می گه خندم می گیره...
سر کلاس زبان که امروز نشسته بوديم رسيديم به جمله ای که حميد توش داشت...من يه دفعه ياد حرف داداشم افتادم و پقی زدم زيره خنده و دوستم هم که از ماجرا با خبر بود زد زير خنده...معلممون بر گشت نگام کرد و گفت: اووووووووه..مريمم افتاد تو خط....حالا بگو حميد کيه؟...آقا ما رو بگيد سرخ شديم و خجالت و اين حرفا....گفتم: ما که اهله این چیزا نیستیم بچه ی مثبته مثبتیم...در ظاهر قبول کرد ولی.هر جا که يه اسمه ديگه بود می گفت: حميد...حالا نمی ذاره توضيح بدم...خيلی هم با معلمم رفيقيم و هم رو زياد اذيت می کنيم...خلاصه جلوی بچه ها آی ضايع مون کرد که خدا می دونه....الانم به شما بگم که حميد هيچ کسی نيست هان....نه راستی پسره باباش که هست..نه پسر مامانشه..چون پسرا مامانی اند.... و خيلی لوس اند....( شوخی کردم..نياين پيغام بذاريد که خودت لوسی....)