مرا به خاطر بياور
آن رمان كه ديگر رفته ام
رفته ام به دور دستها
به سرزمين سكوت و آرامش

آن زمان كه ديگر نيستم تا دستانم را بفشاري
آن زمان كه ديگر مجال برگشتنم نيست
چه رسد به برگشتن و ماندن.

فقط به خاطرم آور و بس
چرا كه تو خودت خوب مي داني
آن زمان ديگر براي دعا خواندن نيز بسيار دير خواهد بود.

و اما اگر بايد مدتي فراموشم كني
و بعدها به يادم آوري
پس آن زمان هرگز غم نخور
چرا كه اگر ياد آوري خاطراتم تاريكي و غم برايت به ارمغان آورد
چه بهتر كه فراموشم كني و لبخند بزني
تا اينكه به خاطرم آوري و غم بر قلب نازنينت بنشاني...