تو از شهر غريب بی نشونی اومدی
تو با اسب سفيد مهربونی اومدی
تو از دشتای دور و جاده های پر غبار
برای هم صدايی هم زبونی اومدی
تو از راه می رسی پر از گرد و غبار
تمومه انتظار مياد همرات بهار
چه خوبه ديدنت چه خوبه موندنت
چه خوبه پاک کنم غبار و از تنت
غريب آشنا دوستت دارم بيا
منو همرات ببر به شهر قصه ها
بگير دست منو تو اون دستات
چه خوبه سقفمون يکی باشه با هم
بمونم منتظر تا برگردی پيشم
تو زندونم با تو من آزادم
غريب آشنا دوستت دارم بيا
می شينم می شمرم روزا و لحظه ها
تا برگردی بيای بازم اينجا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام.....اين شعره به اين قشنگي...هيچ کسی نظر نداره راجع بهش؟
مثل اينکه من تا نگم منتظر پيامهای پر مهرتون!!!هستم شماها نظر نمی دين.....
يه چند روزی يعنی دقيقا دو روز بود که رفته بودم مسافرت....يعنی از چهارشنبه بعد از ظهر تا جمعه بعد از ظهر...جای هيچ کسی خالی نبود کلی کيف کردم.... راستی جای يک نفر خالی بود اونم داداشم بود..
يه اتفاق با مزه هم افتاد....شب آخری که شمال بوديم يعنی روز بعدش می خواستيم بيايم طرف شهر و خونه و کاشانه ی خودمون بنده خواب ديدم که وسط راه ماشين پنچر شده....روز بعد که حرکت کرديم وسطای راه ماشينمون پنچر شد...آی حالگيری شد...مامانم می گفت: بچه ولمون کن..ديگه برامون خواب نبين.... آی حسابی حال کردم از قدرت اعجاب انگيز خودم
يه دونه ديگه: داشتم توی دريا شنا می کردم....همين که برای نفس گيری سرم رو آوردم بيرون از آب يه موجه گنده زد و تمومه آب دريا رو توی حلقوم بنده فرو کرد...چه آب تلخ و بد مزه ايه بعد از اين بلع ناخوشايند!!! شروع کردم به فکر کردن راجع به اينکه چه محتوياتب داشته اين آبی که من خوردم....به نتايج خيلی کثيفی رسيدم و نزديک بود توی دريا بالا بيارم
فعلا همينا رو بخونيد و فيض ببريد تا ببينم بعدا چی بهتون بگم....راستی.......منتظر پيامهای پر مهرتون!!!!!هستم.....خداحافظ....