<<چند سطري بيش نيست، اما
<<خاطره اي جانگداز دارد.
<<هنگاميکه اين سطور نوشته ميشد،
بلبلي زير درختي ناله ميکرد،
و شوريده اي در کناري
مي نگريست....>>

گريه نکن بلبل که طوفان گل قشنگ را از شاخ چيد و برد.
تو گريه نکن، بگذار من گريه کنم.
تو گريه نکن، زيرا بهار دوباره باز ميگردد و گلي را که خزان از تو ربوده است به تو باز مي گرداند. بگذار من گريه کنم که ديگر برايم بهاري وجود نخواهد داشت....
طوفان گل تو را چيد و برد، و سال ديگر بهار آنرا به تو باز مي گرداند، اما افسوس که هيچ چيز بهار مرا به من باز نخواهد گردانيد....

-------------------------------------------------------------

سلام به همه.....

ده روز بود چيزی نوشتم....حالا بعد از ده روز اين متن بالا رو از من قبول کنيد....

شاد باشيد و پيروز.....