دلم گرفت..ای هم نفس....پرم شکست تو این قفس ...تواین غبار   تو این سکوت ...! چه بی صدا ...نفس...نفس...!از این نامهربونی ها دارم از غصه میمیرم ....رفیق روز تنهایی !  تو این شب گریه میتونی پناه حق حقم باشی ...  تو ای همزاد و همخونه... دوباره من دوباره تو دوباره عشق دوباره ما دو همنفسیم و دو همزبون دو همسفر دو همصدا.... تو ای پایان تنهایی پناه آخر من باش .... تو این شب مرگیه پاییز ... بهار باور من باشی .... بذار تا مشرق چشمات شبم روشنترین باشه...میخوام آیینه خونه با چشمات همنشین باشه.....دلم گرفت ای همنفس ...پرم شکست تو این قفس تو این غبار تو این سکوت ... چه بی صدا نفس ...نفس  ....
از پس چشمان سياهم چه مي بيني ؟ جز آلبومي كه از روزهاي با تو بودن ساخته ام ؟
چه تاريك و بي نوراند اين صفحات آخر
!
 براي تو ، عمرم را مي دهم ،
پس هر وقت كه بيايي ، ديگر نيستم ، چه دوريم از هم !
دستانم را بگير ، آنها را به تو هديه مي دهم و فقط يك چيز از تو مي خواهم ، يك چيز كوچك ، اينكه مال من باشي !
مات و حيران به تمامي روزهاي زندگيم مي انديشم ....چرا اينچنين بايد ، همواره تنها بمانم ؟ چرا همواره بايد در حسرت آن كساني كه به اندازه تمام روزهاي زندگيم ، ميپرستمشان ، اينگونه آبي چشمانم را جاري سازم؟
چرا همواره بايد اينقدر مهربان باشم و هيچكس قدر مهربانيم را نداند ؟؟ چرا همواره بايد اين چنين خرد شوم و اينچنين فراموش شوم ؟
همواره در ابتداي هر آغاز مي خواهم سنگي بمانم ، اما نمي توانم ! چرا انسانها اينقدر ، اينقدر آسان مي گذرند از آنچه گذشتن از آن دشوار مي ماند ؟
كو آنچه خدا به نام قلب به آدميت هديه كرد تا با آن دوست بدارند و با آن زنده بمانند ؟؟ گويي همه مرده اند ، هيچ قلبي نمي تپد ، همه انسانها آدميت را از ياد برده اند !
شايد من همانند اسرار مي مانم ، چرا كه هيچ كس ، توان فهميدنم را ندارد !
آري ، آدمي هميشه از اسرار مي ترسد !
من نمي توانم جلوي اشكانم را بگيرم ، چرا همه نمايشها ،
غم انگيز تمام مي شوند ؟
چرا عاشقان ، يكديگر را به جنون مي كشند؟
چرا در اين جهان ، كسي به كس ديگر نمي رسد ؟
چرا چرا چرا همه نمایشها غم انگیز تمام میشوند؟