قسمت اخر داستان ويس و رامين

شاه موبد از روم بازگشت و يکسره به دز رفت. زيرا از جريان آگاهی يافته بود رامين گريخت و شاه ويس و دايه را به شدت تنبيه بدنی کرد. شهرو ميگريست و ميگفت: دختر مرا خواهی کشت. و خود شاه هم ميگريست. از طرفی زرو هم از رامين شفاعت کرد و شاه رامين را بخشيد. سرانجام ويس را در همان دز گذاشت و به دايه سپرد و تمامی درها را قفل کرد. ويس دوباره از دز خارج شد و در باغ به رامين پيوست. شاه از کار آنان آگاه شد و دايه را به شدت زد. رامين گريخت. شاه خواست ويس را بکشد اما زرد مانع شد و گفت که رامين در باغ نبوده است. ويس هم دروغی بافت و جان خود را نجات داد.

رامين به خراسان رفت و آنجا فرزانه ای به نام بهگوی او را از اين عشق پر ماجرا اندرز داد. از طرفی شاه هم ويس را پند داد و ويس متعهد شد که از اين پس خلافی نکند. رامين هم از شاه پوزش خواست و به گواراب رفت و با گل، دختر رفيدا ازدواج کرد. سپس نامه ای به ويس نوشت  که من زندگانی سعادتمندانه ای يافته ام و ديگر کاری به کار تو ندارم. ويس دايه را با پيغامی به سوی رامين به گواراب فرستاد. رامين به دايه بی اعتنايی کرد. ويس به رامين نامه ای نوشت و او را به سبب پيمان شکنی و بد عهدی ملامت کرد. رامين از پيوند با گل، پشيمان شد و به ويس نامه ای عاشقانه نوشت و در طلب او به مرو رفت. شاه خواست رامين را با خود به شکار ببرد، اما رامين خود را به بيماری زد. نامه ی رامين به ويس رسيد و ويس هم پاسخی برای رامين نوشت.

رامين سرانجام زرد را کشت و گنج شاه موبد را به چنگ آورد. شاه موبد از موضوع اطلاع يافت، اما چون در حال جنگ بود نتوانست بازگردد و از قضا در همان جنگ کشته شد. رامين به پادشاهی رسيد و با ويس ازدواج کرد.

رامين صد و ده سال عمر یافت و هشتاد و سه سال پادشاهی کرد. و از ويس صاحب دو فرزند شد. سرانجام ويس درگذشت و رامين پادشاهی را به پسر خود سپرد و خود تا پايان زندگی مجاور آتشگاه، نزديک دخمه ی ويس عمر را به گريه و زاری گذراند.

اين داستان چنان که بايد و شايد مقبول خاطر مردم قرار نگرفت زيرا:

۱- از ساختارهای اجتماعی کهنی (مثلا ازدواج خواهر و برادر) سخن رفته است.

۲- عشق مطرح در آن کاملا مادی و زمينی است.

۳- در عشق به وصال ميرسند.

قسمت بعدی اختصاص داره به قسمتی از نامه ی ويس به رامين

تا بعد پايدار باشيد07.gif

/ 13 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسعود

راستی اگه یکی مثل من بخواد از صفر شروع کنه بزای آموزش هک باید چیکار کنم...مسعود ایرونی

مسعود

سلام ...واقعا من که طرفدار این وبلاگ شدم و هر موقع بتونم سر میزنم...میگم من برای اینکه با چند تا آی دی چت کنم برنامه رو میخواستم اگه تونستی لینکشو برام بزار...مسعود ایرونی

parya

واقعا جالبه...من خيلی دوست داشتم جريانشنو بدونم با اجازت برم بخونم و با داستانش حال کنم...مرسی

مونا

[گل]ممنون از وبلاگ قشنگت

نعیم

درود بر شما.....متن پی دی اف کامل ویس و رامین رو شما دارید؟ میتونین لطف کنین کمکم کنین؟ چون در اینترنت چیزی پیدا نکردم ممنون

مژگان

سلام بلاگ خوبی داری فعلا بای[گل]

دمور

ولی مقبول خاطر من قرار گرفت[قلب]

رستگار

سلام مریم جان وبت خیلی جالبه خیلی اتفاقی بهش برخوردم من دبیرستانی ام و تازه امتحانام تموم شده(ایران) ببینم جسم و روحت عربستانه یا روحت تو ایران و وطنته؟؟!! دلت واسه ایران تنگ نمیشه؟؟؟!!!! ××وطن این گوشه ی خاکیست که در آن به دنیا آمده ایم که نیاکانمان در آن زندگی کرده اند و کودکانمان روزی در آن لبخند خواهند زد.... بدرود

مهدیس

این داستان پر از نکات آموزنده است فقط باید یکبار دیکر با نگاهی به دور از بدبینی و حاشیه نگاری و جانب کیری به آن نگاه کرد کسی که عاشق است بدون هراس سر می بازد کاری که ویس و رامین هر دو انجام دادند و به نظر من قرار نیست تمام عاشقان دنیا به هم نرسند ما داریم که یوسف و زلیخا هم به هم رسیدند هم اینه که بعد از رسیدن عشق افزون تر گشته ...

مهرناز

من این جور داستان هارو دوست دارم . چند تا از این داستان ها به ایمیلم بفرستید . ممنووووووووووون