چشمهای....

ديشب ، از روي بيخوابي ، پرده اطاقم را كنار زدم تا به بيرون نگاهكنم ،
ناگهان متوجه دو چشم شدم كهاز پشت شيشه در چشمانم خيره شده بود ،
نگاهش پر از حرف و پر از راز ، پر از داستانهايي كه نگاههايشرا لرزان و نگران مي كرد ، پر از قصه هايي از غصه تنهايي ،‌ پر از التهاب دوري ، پراز مهرباني بي پاسخ ، پر از لحظه هاي ديدار فراموش شده و پر از درياچه اي كه فقط وفقط در تنهايي و براي خودش تبديل به رودخانه مي شد ، خسته ، ولي پر اميد،....
چقدر اين نگاهها برايمآشناست ، كمي دقيقتر كه نگاه كردم ، فهميدم ،دقايق زياديه كه به تصوير چشمان خودمدر شيشه خيره شدم !!09.gif <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

/ 4 نظر / 2 بازدید
mehrdad-nouraei

متن قشنگيه ميشه احساس شما رو موقع نوشتن اين متن فهميد منم وقتی خوندم همون احساس به من دست داد موفق باشيد

farzad

به قول خودت زيبا بود........ولی خفن بهتره ..پس خفن بود...آقا حاااااااااااالی برديم..........بای....... پسری با کتانی های جردن.........

محسن

اسم من از ياد تو رفت ای آنکه در آينه ای اين چهره ی خسته منم اين آه سينه سوز من ديوار سرد فاصله است بين من و همسخنم .......فرياد من سکوت تو...اگه بقيه اش رو ميخوايد آهنگ تصوير ستار رو گوش کن...خوش باشی ...