سفرنامه ی مصر

 

 

من و بابا یه مدتی رفته بودیم سفر. ٢ نفری

سفر به سرزمین عجایب! مصر!

خیلی قشنگ بود و به یکی از خواسته های "مسافرتیم" رسیدم. وقتی وارد یکی از این اهرام شدیم،‌ سرمای وحشتناکی همه ی وجودمون رو در بر گرفت. به حدی که بابا کاپشن تنش کرده بود! همینطوری که از دالان هاش عبور میکردیم،‌چیزهای شگفت انگیزی دیدیم. مثل نقش سر یک امپراطور روی دیوارهای داخلی دالان. با بابا خیلی راجع به عظمت این بشر-ساخته ها صحبت کردیم و هر دو راضی از این سفر. و طی این گشت زنی ها، بابا من رو ساپورت غذایی میکرد!‌زبان هر قدمی که راه میرفتیم بابا یه چیزی میداد دستم و من هم نه نمیگفتم و میخوردم!‌زبان

بابا بهم گفت:‌ "مجبور نیستی بیای اینجا!‌خوب فکرات رو بکن. ببین اگه دوست نداری نیا. از سر اجبار قبول نکن" که من گفتم: "اجبار نیست!‌عاشق این کارم!"

چقدر خوشحال بودیم و چقدر بهمون خوش گذشت.

ولی من نمیدونم حکایت دو نفره مسافرت رفتن من با بابایی که بدون مامان سفر بهش نمیچسبه چی بود؟!

وقتی از خواب بیدار شدم،‌ حال عجیبی داشتم!‌ دوست دارم این خواب یه تعبیر قشنگی داشته باشه. تعبیری که مدتهاست منتظرشم!

 

( من نمیخواستم سر کارتون بذارم!‌حالا اگه سر کار رفتین دیگه مشکل من نیس! شیطاننیشخند)

 

/ 13 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هادی

سلام بابا ایول کارت درسته [نیشخند]

احمدرضا مير شجاعي

من هنوز زنده ام باور کنید الان 6 سال از اون سال ها گذشته .من را شناختید؟ اگرنه فریاد می زنم ......آی مــــــــــــــــــــــــردم

: OM!D :

توهم هم بد دردیه مریم جان ! بزرگ می شی خوب میشی ! [قهقهه][گل][چشمک]

افشین :دی

خداواند تمامی مسلمین را شفای کامل عاجل و از این حرفا عنایت فرماید [نیشخند] تا تو باشی دیگه ملت رو اسکل نکنی [زبان]

مانی

[ماچ]

امیر

شبها با شکم خالی نخواب. گرسنه خوابیدن هم به همون اندازه با شکم پر خوابیدن ضرر داره. از همون سرمائی که گفتی معلومه که ضعف داشتی از گشنگی. آقای مانی خیلی تابلو میکنی. کامنت وبلاگ که ...

رضا

سلام در مورد موضوعی کارت داشتم ولی مدتیه نمیبینمت تو نت تو مسنجرت منو ادم کن ferereza تا آن شدی ببینمت و باهات صحبت کنم موضوع خیلی مهمه[چشمک] قربانت دوست قدیمی فرضا